برگ هایی از دفتر زندگیم



باز دوباره لازم دارم از حکمت چنتا اتفاقی که برام پیش اومد اما اون زمان دلیلش رو ندونستم و براش بیتابی کردم بنویسم .
هفته ی پیش که از ایران میومدم دلم میخواست مسائل طور دیگه یی  پیش میرفت ، خیلی هم تو اومدن اذیت شدم هم اینجا بدجور دلم گرفت و تنها شدم،حتا فامیل هامون که اینجان کسی که خیلی دوستش داشتم من رو تنها گذاشت به خاطر اینکه از دستم دلخور شده بود که چرا برای مراسم فوت مادرش بیشتر پیشش نمونده بودم ، کاملا حق داشت ،من باید پیشش میموندم،اما واقعا فکرش رو هم نمیکردم که به بودن من کنارش نیاز داره، وقتی تو مسجد پیششون بودم حس کردم خسته شدن از بس که رو اون صندلی نشستن و آشنا ها یکی یکی اومدن و تسلیت گفتن ، آدم محکمی به نظر میومد ،هیچ وقت حتا تصورش رو هم نمیکردم به فامیلها و آشنا هاش نیاز داشته باشه که تو اون شرایط پیشش باشن، اما اشتباه  کرده بودم،یادم رفته بود که خشن ترین آدم ها اونا که خیلی سفت و محکم به نظر میان دلشون از همه نازک تره  و به محبت بیشتر از همه نیاز دارن ، من خودم رو فراموش کرده بودم،نمونه ی بارزش خودم هستم، همه فک میکنن خیلی آدم محکم و توانمندی هستم اما هیچ کس خبر نداره که اینطور نیست،خیلی ها بم انگ پسر بودن و بی احساس بودن میزنن ،اما خبر ندارن از دلم ، از احساسم !!! زیاد وارد این مسائل نشم که اصل قضیه چیزه دیگی هست .
خلاصه اینکه وقتی اومدم اینجا خیلی تنها بودم و پیش اومد یکی دوبار که خواستم برم پیش همون دوستانی که هم عقیده با من نیستن، میتونستم برم پیششون و باشون شاد باشم و کلی هم بمون خوش بگذره ، اما این کار رو نکردم،چون خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم دوستام رو خودم انتخاب کنم و تو هر جمعی نباشم،اصلآ نمیگم من خوبم و اونها بد،نه ،اصلآ،صرفآ عقاید و دیدگاهامون به زندگی یکی نیست و به تجربه دیدم که آدم با هر گروهی بگرده به ناچار همرنگشون میشه ،پس باید خوب تو انتخاب دوست آدم دقت کنه،و قبلش مسیر اصلی زندگیش رو انتخاب کنه و بر اساس اون اطرافیانش رو انتخاب کنه ، این بود که سختیه تنهائ رو تحمل کردم اما نخواستم با کسانی باشم که به گروهشون تعلق ندارم .
اون روزها که همین روزهای قبل بود خیلی سختم بود، نمیتونستم بفهمم چرا باید این همه سختی بکشم ، چرا حتا درست همین الان فامیلمون هم باید از دستم ناراحت باشه و نتونم برم پیشش  !!!
اما به جرات میتونم بگم حکمت این تنهای چیزی نبود جز رسیدن به ی چیز با ارزش که تا امروز بش نرسیده بودم و اگر این روزها تو تنهاییم بش فک نمیکردم به دستش نمیآوردم، اگه اون روزها تنها نبودم شاید ی مسیر دیگه میرفتم و به نتیجه ای که الان رسیدم نمیرسیدم،شاید نمیتونستم حرف خدا رو وسط احساسم که گم شده بود پیدا کنم . الان واقعا خدا رو شکر میکنم و میفهمم حکمت اون روزهای سخت چی بود.
نکته ی  قشنگش هم این بود که وقتی تو مسیری که انتخاب کردی قدم بزاری و سختیش رو تحمل کنی خوده خدا همه جوره کمکت میکنه و هوات رو داره، درست مثله تمام اون مواردی که گفتم خدا حواسش این روزها به من بود و دستای پر مهرش رو از صمیم قلبم احساس میکردم.
ی جریان کوچیک دیگم اینکه ،چند شب پیش یکی به گوشیم زنگ زد و گفت صاحب این گوشی که باش بتون زنگ زدم رو میشناسید ؟
معلوم بود که میشناختم،دوستم  بود، بش گفتم میشناسمش و آدرسش رو هم بش دادم که بش گوشی رو تحویل بده، خیلی آدرس واضحی بود اما پیداش نکرد، و من مجبور شدم تو اون هوای سرد و تو اون تاریکی پاشم  برم خودم گوشی رو بگیرم و به دوستم بدم، اون لحظه این کار برام کار ساده یی نبود،قطعا کار دوست داشتنی ای هم نبود تو اون هوای سرد که آدم دلش نمیخواد  از اتاقش بره بیرون چه برسه به خونه !!!!
ولی حکمتش کجا بود؟ اینجا که وقتی برگشتم ی آن انگار که یکی بم بگه که جعبه ی نامه هات رو چک کن،رفتم و نگاه کردم و دیدم نامه دارم که خیلی خوشالم کرد،خبر خوبی توش بود و به قدری از حال و هوام بیرون اومدم که فقط این خبر میتونست انقدر خوشالم کنه،
نکتش  هم اینجا بود که من امکان نداشت تا نزدیک های آخره ماه که ۸ روز دیگست جعبه ی نامه هام رو چک کنم و تازه اون خبری که توش بود درست مربوط به فرداش مشد،یعنی اگر من اون رو ندیده بودم به اندازه ی همین ۱۰ روز عقب میفتادم .از دست میدادم چیزی رو .
هم میشه داستان همون حکمت و صبوری هم میشه پاداش کمک به دیگران، هم اینکه اگر خدا تورو وسیله ی کمک به دیگران قرار داد باید خوشحال باشی که این لطف رو خدا در حقت کرده ،چون هر کسی نمیتونه از این لطف خدا بهرمند بشه ، ی موقع هست  که آدم خودش به دیگران کمک میکنه که ی چیزی در ازاش گیرش بیاد که میشه حکایت همون آدمای خودخواه  ، ی موقع آدم از روی انسانیتش به یکی کمک میکنه و به انتخاب خودش این کار رو میکنه که این هم میشه حکایت انسانهائی که میدونن زندگی تو این دنیا باید ارزش و معنویت داشته باشه، اما ی موقع هست  که بدون اینکه خودت بخوای خدا تورو وسیله ی کمک به دیگران میکنه که من اسمه این رو میزارم لطف خدا در حق بنده هاش ، که این از همشون عزیزتر میشه، و آدم لذت میبره که میبینه خدا خودش میخواد بش کمک کنه ، آدم دستای کمک خدا رو به وضوح میبینه و وجودش پر از عشق به خدا میشه ، این عزیزترین هدیه ی خدا رو ای کاش بتونیم همیشه درک کنیم و ای کاش شایستگیش رو داشته باشیم که خدا ما رو وسیله ا ی برای کمک به دیگران بکنه .
پس باید صبور بود ، پشت هر داستانی حکمتی هست که زمان به آدم نشونش میده
آیه ی قرآن میگه از نماز و صبوری کمک بگیرید  .



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۳ توسط شیوا



از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که این چند روز حالی داشتم در حد نا امیدی !!!!

امیدوارم کسی انقد غم به دلش نیاد که دیگه دستش به هیچ جایی بند نشه ، حال خیلی بدی داشتم، دلم خیلی تنگ خونه بود،مدام عکس خانوادم رو نگاه میکردم و به آنی اشک از چشم سرازیر میشد، اما تو همه ی همین چند روز خیلی بد ، یکی اون بالا بود که همه جوره  هوام رو داشت ، البته فک کنم،نه ببخشید مطمئنم  ،که غیر از اون که بالاست ی خانواده ی گلی هم همین جا رو همین کره ی  خاکی بودن که میدونم روزی فراموش نمیکردن که برام دعا کنن و دوست گلی که هر روز با دیدنش و حرف زدن باش آروم میشدم،  چند ساعت حالم خوب بود اما بعد انگار که یکی قلبم رو فشار بده دنیا برام تیره و تار میشد ، خدا نصیب نکنه برای کسی .
تو همون لحظه ها انگار دست خدا رو میدیدم که برای کمکم میومد،ی آن مصلا یکی از دوستان دانشگام از راه میرسید و یا بم زنگ میزد یا تو فیس  بوک برام پیغام میزاشت یا مامانم میومد رو خط که با هم صحبت کنیم ....
به هر طریقی بود میدیدم با چشمم که تو اوج  حال بدی که داشتم خدا از ی راهی و به وسیله ی ی کسی کمکم میکرد، خدایا هزار مرتبه شکرت .
همه ی این حال و هواها کوتاه مدت بود ،تا میخوابیدم و بیدار میشدم دوباره ....
صبحا قبل از اذان پا میشدم که یکم قرآن بخونم بلکه آروم بشم
اما امروز ی حال دیگه بودم ، با اینکه رفتم بیرون قدم زدم اما از همون روزا بود که فقط خود خدا باید میومد ، و واقعا هم اومد،میخوام بتون بگم اگه ی روز دلتون خیلی گرفت ،دلتون خیلی از نامردهای دنیا سوخت ،اگه ناباوری از بدی های مردم به بهت کشوندتون طوری که به خدا گفتید پس کی عدالتت رو میبینم؟ کی این دل آروم میگیره ؟
تو اون روز و اون لحظه فقط ی کار بکنید :
پا شید وضو بگیرید ،سجاده رو پهن کنید، قرآن و مفاتیح رو بذارید کنار دستتون، نماز که خوندید قرآن رو از هرجا که دوست دارید باز کنید،ی بسم الله بگید و بذارید خود خدا صفحه ی قرآن رو براتون باز کنه ، بعد بشینید و تا میتونید قرآن بخونید، این موقع ها خود متن عربی خیلی جواب نمیده ، فارسیش رو بخونید، بذارید خدا با همه ی عظمتش با همه ی نورانیتش بیاد تو قلبتون، به قوله پروانه کامل خودتو بسپار دست خدا، حس کن دیگه هیچ اختیاری از خودت نداری و همه جوره خودت رو سپردی دست خدا، این حس رو تو خودتون قوی کنید و بعد شروع کنید به خوندن قرآن، ی شمع کوچیکم کنار سجداتون روشن کنید، دنیا و غمهاش رو فراموش کنید،به هیچی فکر نکنید،فقط سعی کنید خدا رو که از رگ گردن بمون نزدیک تر  با آیه های قرآنش بشنوید ، ببینید چطور آیه هائی میاد جلوی چشمتون که تسکین دهنده ی همه ی درداتونه .
انقدر دلتون آروم میگیره که انگار دیگه غمی ندارید،من انقدر شارژ شدم که با شور و انرژی رفتم و ی غذای خوشمزه پختم و برای خودم ماست و خیار هم درست کردم و از اون سبزی خوردن که مامانم با دستای خودش برام پاک کرده بود ریختم توش و نشستم و با لذت خوردم ، شیما اگه این متن رو خوندی برو دستای مامان رو بوس کن بگو شیوا گفت اون دستی رو میبوسه که با همه ی اذیت هائی که کردمش اما همه جوره هوام رو داشت .
الان پر از امید و انرژی هستم،آمادم که برم دانشگاه و آخرین مراحل درسم رو با دلی پر از امید شروع کنم و  به بهترین نحو به پایان برسونمش.
خدایا هزاران مرتبه شکرت ، خدایا خودت کمکم کن مثل این چند روز ببینم اون دستای مهربونت رو که همه جور به فریادم رسید .
 
 
 

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

        اما به قدر فهم تو کوچک می شود

              و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

                     و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                           و به قدر ایمان تو کارگشا می شود . . .

 

یتیمان را پدر می شود و مادر
        محتاجان برادری را برادر می شود
             عقیمان را طفل می شود
                     ناامیدان را امید می شود
                          گمگشتگان را راه می شود . . .


در تاریکی ماندگان را نور می شود
        رزمندگان را شمشیر می شود
             پیران را عصا می شود
                     محتاجان به عشق را عشق می شود
                          خداوند همه چیز می شود همه کس را . . .


به شرط اعتقاد
        به شرط پاکی دل
             به شرط طهارت روح
                     به شرط پرهیز از معامله با ابلیس . . .

بشوییم قلب هایمان را از هر احساس ناروا

        و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف

              و زبان هایمان را از هر گفتار ناپاک

                     و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار

                           و بپرهیزیم از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها . . .

 

چنین کنیم تا ببینیم خداوند چگونه

         بر سر سفره ما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

                 در دکان ما کفه های ترازویمان را میزان میکند

                           و در کوچه های خلوت شب با ما آواز می خواند . . .

     

            




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ توسط شیوا



 

سختیهای زندگی

ازتمام لحظات زندگی تان لذت ببرید حتی از سختی های زندگی چون سختیها راشما که تولید نکردید، خدا فرستاده فقط یک چیزرا مواظب باشید و آن اینکه کار بد نکنید ،اگر کار بد نکردید  دیگر بدبختی ای وجود ندارد بدبختی برای آدم بد وجود دارد وبرای آدم خوب بدبختی وجود ندارد بلکه سختی وجود دارد سختی را خداوند فرستاده بعدا هم بر طرف می کند اینقدر لذت به شما می دهد که همه سختی ها را فراموش بکنید

دکتر الهه قمشه ای




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ توسط شیوا



دیروز تو فرودگاه مسکو که بودم خیلی مسائل تو ذهنم میومد ،اما بدترین چیزش همون حس غربت بود، ی حسی هست انگار گلوت میگیره بغض سنگین میکنی ... خیلی حس بدی امیدوارم کسی بش دچار نشه ، اونجا به ی ایراد بزرگ خودم پی بردم و کلی با خودم صحبت کردم که برنامه ای بچینم که این اشتباه رو دیگه تکرار نکنم.
وقتی بلیت گرفتم تنها نبودم با یکی از بچه ها این بلیت و این تاریخ رو تعین کردیم قرار بود با هم بریم و با هم برگردیم ، آدم وقتی رو کسی حساب میکنه اتوماتیک ی سری مسائل رو میزاره به عهده ی اون ،میشه ی جور تکیه کردن ،اعتماد کردن ، اما زندگی خیلی پیچیده تر از این هست که آدم به کسی اعتماد یا تکیه کنه .
مثال کوچیکش میشه اینکه من اگر تنها بودم این مسیر رو ممکن نبود انتخاب کنم چون توقف تو ی کشور دیگه اونم با مدت زمان طولانی و کیف سنگینی که معمولا حدود ۱۰ کیلو آدم توش میزاره و  باید مدام رو کولش بکشه لااقل برای ی دختر کار جالب و راحتی نیست ، اونم با وضع و حال منی که اگه برم ایران وقتی میام به شدت وضع روحیم به هم میریزه ...
اون زمان که بلیت رو گرفتم به این فکر کردم که با یکی از بچه ها هستم و خب هم از بابت تنهائ کمی وضعم  بهتر میشه هم اون توقف وقتی کسی باشه که باش صحبت کنی برات تحملش راحت تره هم درد غربت تو ی کشوره سوم عزیتت نمیکنه ، خلاصه اینکه هرگز اون روز به این فکر نکردم که آدم نباید تصمیمات زندگیش رو با تکیه به دیگران بگیره ، چون به هر دلیلی ،فرقی هم نمیکنه به چه دلیل ، به هر دلیلی ی جا اون تکیه گاه یا شونه خالی میکنه یا کارش ی جا گیر میکنه و به راحتی تو میمونی و تصمیم اشتباهی که گرفتی ، مثله این میمونه که کامل به یکی تکیه کرده باشی اما اون جا خالی بده و زیر پات رو خالی کنه ، من خودم دو بار خیلی جدی بنا به کاری که برام پیش اومد اومدم بلیتم رو عوض کنم اما این کار رو نکردم ، ولی همراه من خیلی راحت حالا به هر دلیلی این کار رو کرد ...
اینجا من نمیشینم اون آدم رو برسی کنم و ببینم نامردی کرد یا خود خواهی کرد یا هر چیز دیگه چون ما مسول رفتار آدم ها نیستیم، و اگر کسیم در حقمون ظلمی بکنه یکی اون بالا هست که به کارش رسیدگی بکنه ، اما تو این داستان به راحتی میتونستم خودم رو سرزنش کنم بابت اینکه چطور خیلی ساده اعتماد کردم و برنامم رو هم از نظر زمان هم مسیر طوری چیدم که رو دوستم حساب باز کرده بودم ، اگر همون زمان یکم شک میکردم به اینکه آیا چیدن این برنامه بر طبقه اعتماد به یک نفر درست هست یا نه و آیا ممکنه این شخص بخاطره کار خودش یا هر چیز دیگه برنامش رو تغیر بده یا نه ، و اونوقت میتونستم به صراحت بش بگم که نه اون تاریخ رو قبول میکنم نه اون مسیر رو ، و طبق برنامه ی خودم عمل میکردم ،اگر اون دوست داشت با من خودش رو یکی میکرد اگر هم نه که خب مشکلی نبود ،هر کس بهترین مسیر رو برای خودش میرفت ،
اما امان از زود باوریم،امان از اعتماد بی جا ا که من دارم . امان از اینکه فک میکنم همه مثل خودم حواسشون به مسولیت هاشون هست  .
حالا خدا رو شکر میکنم که در حد سن خودم خیلی کمتر تو این زمینه خطا میکنم اما خب بازم ی جاها از دستم در میره و اشتباه میکنم،اما این سفر هم شد ی بهانه و ی نقره داغ که یادم بمونه به کسی اعتماد نکنم و برنامه ی زندگیم رو با کسی یکی نکنم .حتا اگر ی برنامه ی معمولی مثل ی سفر باشه .
تو این دنیا آدم به هیچ کس جز خانوادش نباید اعتماد کنه ، با همه باید خوب بود و احترام گذشت اما اعتماد هرگز !! این دنیا دنیا ی شده که آدم ها تو کارشون اولین چیزی که در نظر میگیرن خودشونه ، جالبه ی موضوع  یادم اومد که بگم ،
شاید هرکس بخونه بگه خودتم همینطوری ، اما این داستان جالب رو بگم ، من با مشاوری صحبت کردم و تستی ازم گرفت که بر اساس اون تست بم گفت تو از حد نرمال هم بیشتر از خود گذشتگی میکنی !!!! طوری بام صحبت کرد که این ی کار کاملا اشتباه و من باید خودم رو اصلاح کنم !!!
این رو راست میگه که من از خودم  بخاطره دیگران میگذرم چون این عینه واقیعت هست  ، درست دو موردش رو یادم میاد ی بار یکی از فامیلامون که مریض بود من رو در شرایطی گذاشت که مجبور شدم از وقت خودم و وضعیت خودم بگذرم ولی اون کار رو بکنم، اون زمان با دوستم بودم ، دوستم خیلی راحت پیچوندش ،اما من نتونستم، رفتمو کاری که خواست رو براش انجام دادم با اینکه به شدت خودم تحت فشار قرار گرفتم، حالا جالب بودن داستان به اینه که همین دوست خودش ی بار یکی از تکلیفش گیر کرده بود و ی جوری به من نیاز پیدا کرد ، و خودش هم خوب میدونست که من اون روز چقد تحت فشار ی تکلیفی بودم که دد لاین داشت و واقعان تحته فشارش بودم ، اما باز وقتی دیدم کسی بم نیاز داره با خودم گفتم ی جوری یکم به خودم بیشتر فشار میارم اما بذار مشکلش رو حل کنم ،
حالا کجاش جالبتر از همست ؟ اینکه همین آدم وقتی میدید من این همه از خودم برای دیگران میگذرم کلی تعجب میکرد و تمجید که چقد من روحه بزرگی دارم که از خودم میگذرم برای بقیه ، اما وقتی از گفته ی اون مشاور با خبر شد به این نتیجه رسید که نه ،اونقدرا هم کاری که من میکردم ارزشمند نبوده و درستش این هست که آدم تو زندگیش اول به خودش اهمیت بده بعد به دیگران !!!
شاید اون مشاور خیلی معروف بوده باشه ،اما من هرگز حرفش رو قبول نمیکنم ،چون اگر دنیا بر این پایه باشه که آدم ها اول خودشون رو در نظر بگیرن بعد باقی همون وضعی میشه که کسی به فکر کسی نخواهد بود و لااقل اون دنیا برای من ارزشی نخواهد داشت ،
به نظره من اگر آدم میتونه کمی به خودش فشار بیاره که ی جا به یکی کمک کنه و مسولیتی رو در قبال  لااقل کسانی که ادعا میکنه براشون ارزش دارن حس کنه تو زندگیش خیلی موفق تره ،
مثالش اینکه وقتی من تو زمان نیاز به داد کسی برسم بی شک هم دنیا ی خودم  رو حفظ کردم هم آخرتم،مگه ما فقط قرار به فکر این دنیای خودمون باشیم ؟ تازه اینم که نباشه قطعا وقتی کسی ببینه براش وقت میزاری و وقت نیاز به دادش میرسی ی جا هم که تو درمونده بشی به دادت میرسه ، قانون های خدا تختی نداره ،خدا میگه یکی بدید چندین برابر بتون میدم ، اصلآ برای پاداش گرفتنش هم که نباشه ی چیزی هست به اسمه وجدان و روحی که خدا توش دمیده ، هرچقدر این روح رو پاک تر نگه داریم به اون اصلی که خدا آفریدتمون نزدیک تر میشیم ، و خودمون بیشتر از زندگی لذت میبریم، لذت های زندگی فقط این نیست که خودمون خوب زندگی کنیم و کار به کار کسی نداشته باشیم یا کمک هامون رو محدود کنیم به زمانی که همه جوره توانش رو داریم،
آخه مگه این منصفانه است که وقتی یکی واقعا بت نیاز داره به صرفه اینکه مصلا حالش رو نداری یا خودت ی لذتی یا ی آزادی رو از دست میدی کمکش نکنی؟ وقت نیاز هست که باید به داد آدم ها رسید ، اگه دست کسیو بگیری شکی نکن که خدا هم یجا به وسیله ی یکی دست تورو میگیره ،
به خدا که اگه همهی آدم ها باور داشتن که فقط قرار نیست تو این دنیا بتازونیم که به لذتها و خواسته های خودمون برسیم و این وسط هرکیم خواستیم له کنیم دنیا بهشت میشد ، به نظر من بزرگترین درد این دنیا و مردمش اینه که دچار خود خواهی شدن، انقد این دنیا براشون لذت بخش شده که همه چیز رو حتا کمک هاشون رو وقتی میکنن که چیزی از خودشون  کم نشه !!! آخه چیزائی که خدا بمون داده همش وسیلست ، میخواد  ببینه چطور ازشون استفاده میکنیم ؟ توشون غرق میشیم و حریص تر  یا نه همشون رو وسیله ی میکنیم برای درست استفاده کردن ،خدا همهی این چیزاای که داریم رو خودش داده خودشم  به آنی میتونه بگیره، تنها چیزی که از خودمونه عمل و فکر ماست ، که چقد تو راه درست استفادش کنیم .
اخ اگه همهی آدم ها میتونستن معنی و زیبائی از خود گذشتگی  و مسولیت رو بفهمن دنیا بهشت میشد
همهی درد و غم من همیشه از این دنیا و آدم هاش اینه که خود خواهی و لذت های دنیا چشمای آدم ها حتا اون مشاوری رو گرفته که به من میگه این ایراد که این همه از خود گذشتگی میکنی !!!
دکتر الهه قمشه ی بار تو صحبتش میگفت وقتی میخوای  به کسی کمک کنی دیگه نپرس چقد میخوای ؟ اگه قصدت کمک کردنه هر چقدر که خودت میتونی کمک کن .



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ توسط شیوا



تو فرودگاه مسکو هستم،پروازم حدود ۲ ساعت دیگست . حال و هوای عجیبی ،درست مثل دافی قبل که اومده بودم ایران و برگشتم، ای کاش نرفته بودم ایران ، ای کاش دیگه تا درسم تمام میشه نرم ایران ، خوبه پیش خانوادم هستم اما بعد که بر میگردم حالم خیلی عجیب و غریب میشه ، دارم کلی رو خودم کار میکنم که این حال ازم دور شه و سعی میکنم مثبت فکر کنم که تا اونجا که میتونم از این حال بیام بیرون اما ....
همه ی دنیا رو به آدم بدن ارزش نداره که بخاطرش از خانواده دور شی ،ای کاش زود درسم تمام شه و من برگردم،دیگه تحمل این همه غربت رو ندارم ، و چه حال وحشتناکی که تو غربت بینه دوست ها باشی اما دوستها از صد تا دشمن برات غریبه تر باشن !!!!
دیروز ی آیه قرآن رو دیدم که خیلی آرومم کرد ، دقیقش رو نمیدونم اما این بود مضمون :
صبر کنید تا خدا میان شما داوری کند که خداوند بهترین داور است
 
خدایا دارم صبر میکنم تا داوری کنی ، به انتظار روز دادگهت نشستم ...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ توسط شیوا



دل

اگرروح ماوسعت بیشتری پیداکند تمام آنچه که دردل تمام آدمها است را می توانیم بگیریم ماگیرنده مان ضعیف است وگرنه قیافه آدمهاراکه نگاه کنید می فهمید که دردل او چیست اینکه می گویندازدل به دل روزنه ای هست یعنی شبکه اتصالی هست ولی مابه دلیل اشتغال دائم به خودمان ونفسانیات خودمان نمی توانیم ازدل هم باخبرشویم ما اگرصاف بشویم ازاحوال هم بی اطلاع هم باخبرمی شویم

 دروغ

دروغ خودش جهنم است اگرشماعمیق شویدمتوجه می شویدکه همین الان دروغ آتش است به محض اینکه آدم دروغ می گویدنظام فکری اش به هم می خوردوتمرکزحواسش راازدست می دهدوکم حافظه می شودوهزارعیب روانی پیدامی کندآدم های دروغگوازسلامت فکربرخوردارنیستندتمرکزحواس که عامل خلاقیت است درآنهاازبین می رودچون آدم دروغگواضطراب داردچون می داندکه دروغ خوب نیست ودلش هم نمی خواهدکه فاش بشودوهردروغ آدم رابه دروغ دیگری می کشاندویک دوتادروغ انسان که فاش شدهویت او زیرسوال می رودهیچ چیز بدترازاین نیست که وقتی انسان حرفی می زندمردم نگاه کنندکه این آقاراست می گویدیادروغ ،هیچ چیز بهترازاین نیست که وقتی آدم حرفی زدهمه بگوینداین آقاوقتی حرفی زدراست است؛ بنابراین شخصیت اجتماعی انسان وحضورآدم درجامعه به هم می خوردواین ادامه پیدا می کندتاقیامت وبه شکلهای دیگری ظهورپیدامی کندواینطورنیست که شمارابه خاطردروغ مجازات کنندبلکه خوداین دروغ مجازات شماست

 انسان الهی

ما چون یکی هستیم یک کارهم بیشترنکنیم صدتاکارنکنیم ویک کاربکنیم بعضی ها تقسیم می کنندکارهارابه کاردنیوی مثل خوردوخواب وزن و بچه وکامپیوترومدرسه و... ویک کارهایی را هم می گویندکاراخروی مثل نمازوروزه وکارهای خیریه و... ؛درصورتیکه هم چنین چیزی نیست بلکه بایدانسانهاراتقسیم کردبه انسانهای الهی وانسانهای دنیوی،اگرانسان الهی شد،خوردوخواب او هم الهی می شود چون به خاطرخدازندگی می کندوبخاطرخداپشت کامپیوترمی نشیند وبه خاطرخداکتاب می نویسدوهمه اش می شودکاراخروی وعاشق خداونداصلاکاردنیوی نمی کند، انسان الهی بشویدوبرویددنبال دنیا وهزارتاکاربکنیدتاوجودتان منشا خیروبرکت بشود وخلاقیت وسازندگی و آبادانی ایجادبشود ؛انسان هست که الهی می شود یا دنیوی،اگردنیوی شدید همه کارهایتان دنیوی می شودوحتی حج و نمازوزکاتتان هم دنیوی می شود،وقتی روی آدم به طرف دنیا وهواهای نفسانی خودش بوددیگرتفاوتی نمی کندکه به کدام طرف بایستدونمازبخواند چون به هرطرف بایستددراصل به طرف خودش ایستاده ونماز خوانده

 

شیطان

ماشخصا وظیفه ای نداریم که با شیطان خصومتی داشته باشیم وکینه ای ازاوبه دل بگیریم فقط چون خداونداورالعن کرده ما هم اورالعن می کنیم ؛وگرنه خیلی خوب است که یکی هست که ادعاهای بی معنی مارارسواکند ،شیطان الزام نمی کندبلکه افشا می کندوکارشیطان افشاگری است ،شیطان یک مقدارعلف دستش می گیردو می آوردجلوی دهان آدمها ،اگرکسی قاپ زدوعلف را خورد معلوم است که خوداودرعالم بهایم بوده وگرنه اگرانسان باشد که علف نمی خورد،شیطان قادرنیست کسی را اجبارکند،نه نبی اجبارمی کندونه شیطان "لااکراه فی الدین"ولی شیطان آشکارمی کند،شیطان می آیدجلوی انسان ووسوسه می کند ومعلوم می کندکه تودروغ گفتی که من خداپرستم ودلم پیش خداست بلکه دلت پیش غیرخداست ،توحیدت را نفی می کندتامتوجه شوی موحدنیستی وبروی وتوحیدواقعی رابدست بیاوری؛این که خداوندشیطان را گذاشته در عالم برای خیرماست تاماراهرلحظه متوجه کند،شما می توانیدخودتان رالحظه به لحظه باشیطان آزمایش کنید،آیا خیرانسان این نیست که یک دستگاهی داشته باشدکه نشان دهدفشارخون او بالاست یا پایین است وخطرمرگ برای انسان است،شیطان آزمون ومحک همه عالم هستی است،همه ادعاهای باطل وبیخودی را رسوا می کند،به همین جهت هم شیطان گفته که بامخلصین کاری ندارم"الاعبادک الله المخلصین"چون عبادمخلص همه آزمایش هارا باموفقیت سپری کردندوقبول شدند

 بخشش

گناه یعنی نقصان ومحوکردن گناه یعنی رسانیدن کسی از مرتبه نقصان به کمال؛ اگرکسی راکه خطایی ازاو سرزده راخواستیدببخشیدیک راه آن این است که به اوبگویید تورابخشیدم واورارها کنید،ولی یک راه دیگرآن اینست که آن نقصانی که دراوهست که به سبب آن نقصان این بی ادبی وظلم دراوحادث شده است راازاوبگیرید وتبدیل به کمال کنیدواین بهترین راه بخشش است




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط شیوا




 پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) میفرمایند :

از فراست مؤمن بترسید که چیزها را با نور خدا می نگرد .     

از نفرین مظلوم بترسید که چون شعله آتش بر آسمان میرود .

در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید ، زیرا به هر کس هر چه قسمت اوست می رسد . 

بهترین کارها در نزد خدا نماز به وقت است ، آنگاه نیکی به پدر و مادر ، آنگاه جنگ در راه خدا .

همانا دینار و درهم پیشینیان شما را به هلاکت رساند و همین دو نیز هلاک کننده شماست.

طلب علم بر هر مسلمانی واجب است، همانا خدا جویندگان علم را دوست دارد.

از جمله بندگان آن کس پیش خدا محبوبتر است که برای بندگان سودمندتر است .

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعارا از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد .

وقتی خداوند بنده ای را دوست دارد ، دنیا را از او منع میکند چنانکه شما مریض خویش را از نوشیدن آب منع میکنید .

کمال نیکی آن است که در نهان همان کنی که در آشکار انجام می‏دهی.

توبه از گناه این است که دیگر مرتکب آن نشوی.

 

 و در پایان سخنی از امام صادق (ع) :

 

 

 

«هرگاه دلتان شکست، دعا کنید، زیرا دل تا پاک و خالص نشود، شکسته نمى‏شود».




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط شیوا



چه سخت و غم‌انگیز است
سرنوشت کسی که طبیعت نمی‌تواند سرش را کلاه بگذارد.
چه تلخ است میوه‌ی درخت بینایی !

 

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

 

 

دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
اینجملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا به پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخ زدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن، به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده اند

 

 

خدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت . . .

 

نمی دانم......
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاکم اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم....سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یکریز و پی در پی ...دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان...خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را

 

 

انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود
احساس تنهایی بیشتری می کند !




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ توسط شیوا




درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
 
پيوند ها