115 . مامانم روزت مبارک


تو این ماه چندین بر پیش اومد که خیلی حالم بعد بود یا خیلی از اتفاق های پیش اومده ناراحت بودم یا خیلی دلم گرفته بود یا خیلی دلتنگ بودم، هر بر حس میکردم هیچ چیزی نمیتونه حالم رو خوب کنه، از همون لحظه ها که حتا آدم توان نداره قرآن رو ونتوری بخونه که نور و آرامشش رو حس کنه !!!!!
تو اژه همون حالت ها با مامانم که چت میکردم و بام صحبت میکرد درست مثل  آب یخ تمام وجودم سرد و آروم میشد ،اصلآ نمیدونم چی تو صدای مامانم بود که معجزه میکرد، دنیا برام از رنگ خاکستاریو سیاهش میشد ی دنیای پر از رنگ و شادی ، دلم از فصل زمستونش یک آن به بهار میرسید، وای چه آرامشی ، چقدر به داشتن همچین مداری افتخار میکنم چقدر وجودم پر از خاهش از خدا میشه که بم توان بده فقط از اینجا به بعد بتونم فرزند خوبی براش باشم ، میدونم هیچ وقت هیچ شکل نمیتونم حتا کوچکترین لطف هاش رو جبران کنم ، پس تنها از خدا میخوام کمکم کنه که فرزند ساله براش باشم، از خدا میخوام همین رامشی رو که با صداش بم میده من با زندگیم و موفقیت هم بش بدم
مامان گلم ، بهترین مامان دنیا صمیمانه بزرگترین روز رو بت تبریک میگم ، امروز روز شماست ، روز بهترین فرشته ی روی زمین 
مامانم خیلی دوست دارم و خیلی دلم برات تنگ شده 
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها :

114.مژده باد شکیبایان را

یکی از هموطن های خوبم برام پیغام گذاشته بود که از من بعید  که خسته بشم ، حق با ایشون هست ، من نباید خسته بشم چون خدا رو دارم ، اون جاها که دم از خستگی و کم آوردن میزنم برای اینه که انقدر ایمانم ضعیف  میشه که یادم میره همون اوج سختی ها درست جای هست که باید یادم به خدا باشه، همونجا هست که نباید یادم بره این آیه ی قرآن که میگه :
مژده باد شکیبایان را 
 
 خدا خیلی امتحان های سختی برام گذاشتی، شایدم همش انتخاب های خودم باشه ، نمیدونم ، هرچی که هست چون خودت رو دارم از هیچی نمیترسم ، سخترین روز ها هم که روبروم باشه تحمل میکنم چون خودت رو دارم .
 
 
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :

113.خسته


دیشب خیلی خسته بودم، صبح تا ظهر با دوچرخه مسافتهای طولانی رورفتم توری که بدنم واقعان خسته بود ، عصر تا شب هم باز با دوچرخه رفتم سر کار ، و وقتی اومدم انقدر خسته بودم که نمازم رو خوندم و مستقیم رفتم به رختخواب، تقریبا خواب بودم که مبیلم  زنگ خورد، حس اینکه دستم رو ببرم سمته میز و مبیلم  رو بردارم و جواب بدم رو نداشتم  ،تصمیم گرفتم جواب ندم ،همونطور که خواب و بیدار بودم صدای زنگ مبیلم برام خاطراتم رو تداعی کرد، درست همون ماه ها قبل از رفتنم به ایران ، تا حالا  دقت کردید چطور ی آهنگ کامل شما رو میبره به حال و هوای قبل؟
انگار کامل از این بعد زمان میاید بیرون و کامل میرید تو زمان گذشته !!!! خیلی حس عجیبیه !! خیلی زمانش کوتاه بود ، اما ی آن به خودم اومدم و با خودم گفتم ببین چقدر دنیا برات عجیب و متفاوت شده !!! اصلآ انگار الان تو ی دنیا ی دیگه هستم، انگار خیلی پیر شدم ، یادم نمیاد آخرین باری که از ته دل حسابی خندیده باشم کی بوده !!! نه اینکه نخندیدم، خندیدم،اما نه به واقع و نه از ته دل ، اصلآ انگار این شیوا خودش نیست ، پر از انرژی بودم، سرشار از شادی و خنده !!!! چقدر سر کلاس هام وجو ووجه میکردم، شاگردام از شدت  انرژی من به وجد میومدن ، قبل از کلاس, دو میرفتم ،  تا داخله خود کلاس میدویدم، بدونه توقف، نفس نفس زنان میرفتم ضبط و لیست شاگرد هام رو برمیداشتم و میرفتم تو کلاس، هد فون که تو گوشم بود رو تو کلاس در میاوردم ، تازه ی  تازه ،پر از نفس و انرژی !!! اما الان درست مثل دونده های  ته خط هستم، اونا که فقط برای اینکه حتا شده آخرین نفر هم که باشن اما سعی میکنن به آخره خط برسن  !!!  ته دلم همه چیز تاریک جز ی چیز ، عشق به خدا و خلوت کردن باش و قرآن که تو تنهاییم میخونم و عشق به خانوادم ، حس میکنم اگر گاها شادم به خاطره خانوادم تلاش میکنم ، تلاش میکنم که شاد با شم که اونا غصه ی  من رو نخورن !!! انگار برام هیچی تو دنیا دیگه رنگ و tame  خاصی نداره، دیگه چیزی از دنیا رو برای خودم نمیخوام ، انقدر تو بهت موندم که دیگه برام راه رفتن هم سخت شده !!!! بارها به خدا میگم اگه دنیا و آدم هاش اینه من دیگه این دنیا رو نمیخوام !!!
خیلی خستم، خیلی خسته از ناباوری هائی که دیدم ، خسته از این دنیا و رنگش ، صبح حتا برای خرید که رفتم دیدم دیگه هیچ ذوقی حتا برای خرید ندارم !!!  پارسال زمستون سختی داشتم ، اما با همه ی سختی ها و تنهای هام وقتی میرفتم خرید خیلی شاد میشدم اما دیگه حتا همین خرید هم برام دلچسب نیست !!!
۱۰ روز دیگه تولدمه و من ۲۷ سالم تمامیشه و میرم تو ۲۸ سالگی !!! این چند ماه آخر انقدر چیزهای باور نکردنی دیدم که حس میکنم خیلی پیر و دل مرده شدم، از بسکه خواستم فریاد بزنم و بگم به خدا که این ظلمه ، به خدا که این کار کار ی مسلمون نیست به خدا که یکی اون بالا هست که  میبینه !! ختسم ، خستم ، خیلی خستم، ای کاش خط پایان این بازی برسه و من برم ی گوشه برای خودم با آرامش دراز بکشم و آسمون رو نگاه کنم، اونجا که فقط خدا رو میشه دید .
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
تگ ها :

112.تشکر

جدیدا کسانی که به وبلاگم سر میزنن برام یا ایمیل میدن یا پیغام میزارن و از نوشته هام 
تعریف میکنن، چه احساس خوبی داره که کسی بت بگه چه نگاه قشنگی به زندگی داری
 چقدر قشنگ مینویسی چه گلهای قشنگی داری ، چقد گاها ی جمله ی ساده میتونه به 
ی انسان انرژی و امید بده، هیچ سن و جنسیت هم نداره این قضیه، ای کاش همه ی ما یاد
 میگرفتیم به جای زخم زبون ها به جای بدبینی ها به جای کینه ها و به جای حسادت ها
 از هم خوبی بگیم،خوبه هم دیگه رو بخوایم،بدونیم اگر یک نفر رو شاد کنیم یعنی یک انسان
 روی  کره ی خاکی ی روز خوبی رو خواهد داشت، یعنی اینکه ی انرژی منفی رو این کره 
کمتره یعنی اینکه یک انسان آماده ی خدمات بهتر به همه ی آدمهای دیگه ی رو کرست
 یعنی ی قدم به سمت موفقیت برای همه .
از همه ی هم  وطنهای خوبم که از من و نوشته هام تعریف میکنن و هم پیگیر حرفهام 
هستن اونم حرف هائی که فقط مربوط به زندگی من میشه و خاطرات زندگی من هست
 و جذابیتی هم برای کس دیگه نمیتونه داشته باشه ، ممنونم، اگر چه اصلآ هدفم این 
نبود که برای کسی بنویسم، اما همین که میبینم نوشته هام دل کسی رو شاد میکنه
 یا به کسی امید زندگی میده ، حس خوبی بم میده و خوشحال میشم، از خوبیتون
 ممنونم.
خدا دلهای همه ی ما رو از بدی ها پاک کن.
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
تگ ها :

111. عید ,من ,خدا

الان مامانم تماس گرفت ، رفته بود اهواز برای مراسم تدفین شوهر خاله ام که خدا رحمتش کنه ، بعدشم رفتن خونه ی مادر بزرگم،مادر پدرم، الان همه اونجان، هر دو خواهرم با خانوادشون به اضافه ی عموهام، خیلی سال بود اینجوری خونه ی مادربزرگم جم نشده بودیم ، جدا دیگه فقط جای من خالی ، چقدر بوی عید رو حس میکنم اما با هزاران فرسنگ ، تمام روز های خوش دوره هم بودن برام زنده ی زندست اما پشت ی قاب نقاشی !!!! اگرچه خیلی دلم میخواست اونجا بودم اما همینکه میدونم الان همهی خانوادم شادان و دور هم دیگه خیلی خوشالم ، حال و هوای عجیبی داره عید امسال برام، دیگه حس میکنم شیوا ی سابق نیستم !!! ی احساس کاملا متفاوت !!!
با اینکه دوست دارم پیش خانوادم باشم اما تنها بودن رو ترجیح میدم، نمیدونم چرا امسال لحظه ی تحویل سال خیلی به خلوت با خدا نیاز دارم !!! خلوتی که توش هیچ وابستگی به هیچ چیز و هیچ کس نباشه ،خیلی حرف با خدا دارم که باید تنها باشم که بزنم، امسال خیلی بار دلم سنگین بود ، باید ساعتها با خدا حرف بزنم تا بتونم زمینشون بزارم، که بتونم بدون اونها سال جدیدم رو شروع کنم . امسال نه سفره ی هفت سین دارم نه سبزه و نه حتا آیینه !! من هستم و یک جانماز و ی قرآن و خدا !!
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
تگ ها :

110.گلهای قشنگم و امید به خدا

وقتی رفتم گلام  رو سپردم به دوستم و اونم زحمت میکشید و هر روز آبشون میداد، اما انگار گلهای من هم مثله من که دلم براشون تنگ شده بود ،دلتنگ من بودن، وقتی اومدم ۲ تاشون کاملا خشک شده بودن ، و وقتی دیدمشون با خودم گفتم اینا دیگه مردن ، قشنگ پیازشون که بیرون از خاکه کامل خشک بود، قبلا با ی گلفروش صحبت کرده بودم و بم گفته بود اگه به این حال بیوفته دیگه گل مرده و ...
اما نمیدونم چرا با اینکه این گلا مرده بودن ننداختمشون و باز با امید بشون آب میدادم ، و به طرز شگفت انگیزی هم اون دو تا که مرده بودن زنده شدن و جوونه زدن و  هم بقیه که  در حال و روز خوبی نبودن چنان برگای زنده و تازه دادن که وقتی میبینمشون پر از شادی میشم .
چنتا عکس از گلدونای عزیزم میذارم اینجا،  میخوام هر کس مثل من احل گل و طبیعته از دیدنشون لذت ببره و در کنارش این رو هم ببینه که همون دستی که زمستون رو میاره و و همه جا رو سردو خشک و مرده میکنه ،همون دسته هم زنده میکنه .همون خدای که روزای سخت رو میاره همون خدا هم روزهای پر از شادی و موفقیت رو میاره ، فقط تنها کاری که میشه کرد اینه که تا اون لحظه که میشه امیدمون رو از دست ندیم و یادمون باشه به خدائی باید تکیه کنیم که همه چیز به دسته خودشه ، همون که اگربه هر چیزی  بگه موجود باش ،موجود میشه . ...
راستی برای اونها که باور دارن میخوام بگم که این گلدونها دقیقن مثلشون تو خونه ی یکی از فامیل های ما هست ، اصلآ خودش ،چون اینی که من دارم از همون گلدون گرفته شده ، اما اون گلدون نه رشد میکنه نه جوونه میزنه ، من به نظرم صرفآ ۲ تا دلیل داره ، یکی اینکه کسی که ازشون مراقبت میکنه با دل و با احساسش این کار رو نمیکنه و دیگه اینکه قرآن براشون نمیخونه ،شاید باور نداره  که قرآن چقدر تاثیر داره ، چرا وقتی من نبودم گلدونم با اینکه همون جا بودن و مثله همیشه هر روز آب داده میشدن اما مردن ؟ چون من نبودم ، چون صدای قرآن کنارشون نبود ،دستای  من که نوازششون میکرد نبودن ...
اگر باور ندارید بگید چرا باید گلهای من در نبوده من بمیرن ؟
وقتی ی گل که مثله ما انسان نیست و فقط ی موجود زندست   این همه به مراقبت نیاز داره دیگه باید بدونیم که آدمها چقدر بیشتر  محتاجن،پس باید خیلی حواسمون تو رفتار با اطرافیانمون جمع باشه ...
دل انسان از ریشه ی اون گل خیلی نازکترو حساس تره، ای کاش وقتی بر میگردیمو زندگیمونو نگاه میکنیم  اثری از شکستنه دلی نبینیم .
 
 
 
 
 
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
تگ ها :

109.حکمت و صبوری ۲

باز دوباره لازم دارم از حکمت چنتا اتفاقی که برام پیش اومد اما اون زمان دلیلش رو ندونستم و براش بیتابی کردم بنویسم .
هفته ی پیش که از ایران میومدم دلم میخواست مسائل طور دیگه یی  پیش میرفت ، خیلی هم تو اومدن اذیت شدم هم اینجا بدجور دلم گرفت و تنها شدم،حتا فامیل هامون که اینجان کسی که خیلی دوستش داشتم من رو تنها گذاشت به خاطر اینکه از دستم دلخور شده بود که چرا برای مراسم فوت مادرش بیشتر پیشش نمونده بودم ، کاملا حق داشت ،من باید پیشش میموندم،اما واقعا فکرش رو هم نمیکردم که به بودن من کنارش نیاز داره، وقتی تو مسجد پیششون بودم حس کردم خسته شدن از بس که رو اون صندلی نشستن و آشنا ها یکی یکی اومدن و تسلیت گفتن ، آدم محکمی به نظر میومد ،هیچ وقت حتا تصورش رو هم نمیکردم به فامیلها و آشنا هاش نیاز داشته باشه که تو اون شرایط پیشش باشن، اما اشتباه  کرده بودم،یادم رفته بود که خشن ترین آدم ها اونا که خیلی سفت و محکم به نظر میان دلشون از همه نازک تره  و به محبت بیشتر از همه نیاز دارن ، من خودم رو فراموش کرده بودم،نمونه ی بارزش خودم هستم، همه فک میکنن خیلی آدم محکم و توانمندی هستم اما هیچ کس خبر نداره که اینطور نیست،خیلی ها بم انگ پسر بودن و بی احساس بودن میزنن ،اما خبر ندارن از دلم ، از احساسم !!! زیاد وارد این مسائل نشم که اصل قضیه چیزه دیگی هست .
خلاصه اینکه وقتی اومدم اینجا خیلی تنها بودم و پیش اومد یکی دوبار که خواستم برم پیش همون دوستانی که هم عقیده با من نیستن، میتونستم برم پیششون و باشون شاد باشم و کلی هم بمون خوش بگذره ، اما این کار رو نکردم،چون خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم دوستام رو خودم انتخاب کنم و تو هر جمعی نباشم،اصلآ نمیگم من خوبم و اونها بد،نه ،اصلآ،صرفآ عقاید و دیدگاهامون به زندگی یکی نیست و به تجربه دیدم که آدم با هر گروهی بگرده به ناچار همرنگشون میشه ،پس باید خوب تو انتخاب دوست آدم دقت کنه،و قبلش مسیر اصلی زندگیش رو انتخاب کنه و بر اساس اون اطرافیانش رو انتخاب کنه ، این بود که سختیه تنهائ رو تحمل کردم اما نخواستم با کسانی باشم که به گروهشون تعلق ندارم .
اون روزها که همین روزهای قبل بود خیلی سختم بود، نمیتونستم بفهمم چرا باید این همه سختی بکشم ، چرا حتا درست همین الان فامیلمون هم باید از دستم ناراحت باشه و نتونم برم پیشش  !!!
اما به جرات میتونم بگم حکمت این تنهای چیزی نبود جز رسیدن به ی چیز با ارزش که تا امروز بش نرسیده بودم و اگر این روزها تو تنهاییم بش فک نمیکردم به دستش نمیآوردم، اگه اون روزها تنها نبودم شاید ی مسیر دیگه میرفتم و به نتیجه ای که الان رسیدم نمیرسیدم،شاید نمیتونستم حرف خدا رو وسط احساسم که گم شده بود پیدا کنم . الان واقعا خدا رو شکر میکنم و میفهمم حکمت اون روزهای سخت چی بود.
نکته ی  قشنگش هم این بود که وقتی تو مسیری که انتخاب کردی قدم بزاری و سختیش رو تحمل کنی خوده خدا همه جوره کمکت میکنه و هوات رو داره، درست مثله تمام اون مواردی که گفتم خدا حواسش این روزها به من بود و دستای پر مهرش رو از صمیم قلبم احساس میکردم.
ی جریان کوچیک دیگم اینکه ،چند شب پیش یکی به گوشیم زنگ زد و گفت صاحب این گوشی که باش بتون زنگ زدم رو میشناسید ؟
معلوم بود که میشناختم،دوستم  بود، بش گفتم میشناسمش و آدرسش رو هم بش دادم که بش گوشی رو تحویل بده، خیلی آدرس واضحی بود اما پیداش نکرد، و من مجبور شدم تو اون هوای سرد و تو اون تاریکی پاشم  برم خودم گوشی رو بگیرم و به دوستم بدم، اون لحظه این کار برام کار ساده یی نبود،قطعا کار دوست داشتنی ای هم نبود تو اون هوای سرد که آدم دلش نمیخواد  از اتاقش بره بیرون چه برسه به خونه !!!!
ولی حکمتش کجا بود؟ اینجا که وقتی برگشتم ی آن انگار که یکی بم بگه که جعبه ی نامه هات رو چک کن،رفتم و نگاه کردم و دیدم نامه دارم که خیلی خوشالم کرد،خبر خوبی توش بود و به قدری از حال و هوام بیرون اومدم که فقط این خبر میتونست انقدر خوشالم کنه،
نکتش  هم اینجا بود که من امکان نداشت تا نزدیک های آخره ماه که ۸ روز دیگست جعبه ی نامه هام رو چک کنم و تازه اون خبری که توش بود درست مربوط به فرداش مشد،یعنی اگر من اون رو ندیده بودم به اندازه ی همین ۱۰ روز عقب میفتادم .از دست میدادم چیزی رو .
هم میشه داستان همون حکمت و صبوری هم میشه پاداش کمک به دیگران، هم اینکه اگر خدا تورو وسیله ی کمک به دیگران قرار داد باید خوشحال باشی که این لطف رو خدا در حقت کرده ،چون هر کسی نمیتونه از این لطف خدا بهرمند بشه ، ی موقع هست  که آدم خودش به دیگران کمک میکنه که ی چیزی در ازاش گیرش بیاد که میشه حکایت همون آدمای خودخواه  ، ی موقع آدم از روی انسانیتش به یکی کمک میکنه و به انتخاب خودش این کار رو میکنه که این هم میشه حکایت انسانهائی که میدونن زندگی تو این دنیا باید ارزش و معنویت داشته باشه، اما ی موقع هست  که بدون اینکه خودت بخوای خدا تورو وسیله ی کمک به دیگران میکنه که من اسمه این رو میزارم لطف خدا در حق بنده هاش ، که این از همشون عزیزتر میشه، و آدم لذت میبره که میبینه خدا خودش میخواد بش کمک کنه ، آدم دستای کمک خدا رو به وضوح میبینه و وجودش پر از عشق به خدا میشه ، این عزیزترین هدیه ی خدا رو ای کاش بتونیم همیشه درک کنیم و ای کاش شایستگیش رو داشته باشیم که خدا ما رو وسیله ا ی برای کمک به دیگران بکنه .
پس باید صبور بود ، پشت هر داستانی حکمتی هست که زمان به آدم نشونش میده
آیه ی قرآن میگه از نماز و صبوری کمک بگیرید  .
  
نویسنده : شیوا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
تگ ها :

108.دوای دل شکسته

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که این چند روز حالی داشتم در حد نا امیدی !!!!

امیدوارم کسی انقد غم به دلش نیاد که دیگه دستش به هیچ جایی بند نشه ، حال خیلی بدی داشتم، دلم خیلی تنگ خونه بود،مدام عکس خانوادم رو نگاه میکردم و به آنی اشک از چشم سرازیر میشد، اما تو همه ی همین چند روز خیلی بد ، یکی اون بالا بود که همه جوره  هوام رو داشت ، البته فک کنم،نه ببخشید مطمئنم  ،که غیر از اون که بالاست ی خانواده ی گلی هم همین جا رو همین کره ی  خاکی بودن که میدونم روزی فراموش نمیکردن که برام دعا کنن و دوست گلی که هر روز با دیدنش و حرف زدن باش آروم میشدم،  چند ساعت حالم خوب بود اما بعد انگار که یکی قلبم رو فشار بده دنیا برام تیره و تار میشد ، خدا نصیب نکنه برای کسی .
تو همون لحظه ها انگار دست خدا رو میدیدم که برای کمکم میومد،ی آن مصلا یکی از دوستان دانشگام از راه میرسید و یا بم زنگ میزد یا تو فیس  بوک برام پیغام میزاشت یا مامانم میومد رو خط که با هم صحبت کنیم ....
به هر طریقی بود میدیدم با چشمم که تو اوج  حال بدی که داشتم خدا از ی راهی و به وسیله ی ی کسی کمکم میکرد، خدایا هزار مرتبه شکرت .
همه ی این حال و هواها کوتاه مدت بود ،تا میخوابیدم و بیدار میشدم دوباره ....
صبحا قبل از اذان پا میشدم که یکم قرآن بخونم بلکه آروم بشم
اما امروز ی حال دیگه بودم ، با اینکه رفتم بیرون قدم زدم اما از همون روزا بود که فقط خود خدا باید میومد ، و واقعا هم اومد،میخوام بتون بگم اگه ی روز دلتون خیلی گرفت ،دلتون خیلی از نامردهای دنیا سوخت ،اگه ناباوری از بدی های مردم به بهت کشوندتون طوری که به خدا گفتید پس کی عدالتت رو میبینم؟ کی این دل آروم میگیره ؟
تو اون روز و اون لحظه فقط ی کار بکنید :
پا شید وضو بگیرید ،سجاده رو پهن کنید، قرآن و مفاتیح رو بذارید کنار دستتون، نماز که خوندید قرآن رو از هرجا که دوست دارید باز کنید،ی بسم الله بگید و بذارید خود خدا صفحه ی قرآن رو براتون باز کنه ، بعد بشینید و تا میتونید قرآن بخونید، این موقع ها خود متن عربی خیلی جواب نمیده ، فارسیش رو بخونید، بذارید خدا با همه ی عظمتش با همه ی نورانیتش بیاد تو قلبتون، به قوله پروانه کامل خودتو بسپار دست خدا، حس کن دیگه هیچ اختیاری از خودت نداری و همه جوره خودت رو سپردی دست خدا، این حس رو تو خودتون قوی کنید و بعد شروع کنید به خوندن قرآن، ی شمع کوچیکم کنار سجداتون روشن کنید، دنیا و غمهاش رو فراموش کنید،به هیچی فکر نکنید،فقط سعی کنید خدا رو که از رگ گردن بمون نزدیک تر  با آیه های قرآنش بشنوید ، ببینید چطور آیه هائی میاد جلوی چشمتون که تسکین دهنده ی همه ی درداتونه .
انقدر دلتون آروم میگیره که انگار دیگه غمی ندارید،من انقدر شارژ شدم که با شور و انرژی رفتم و ی غذای خوشمزه پختم و برای خودم ماست و خیار هم درست کردم و از اون سبزی خوردن که مامانم با دستای خودش برام پاک کرده بود ریختم توش و نشستم و با لذت خوردم ، شیما اگه این متن رو خوندی برو دستای مامان رو بوس کن بگو شیوا گفت اون دستی رو میبوسه که با همه ی اذیت هائی که کردمش اما همه جوره هوام رو داشت .
الان پر از امید و انرژی هستم،آمادم که برم دانشگاه و آخرین مراحل درسم رو با دلی پر از امید شروع کنم و  به بهترین نحو به پایان برسونمش.
خدایا هزاران مرتبه شکرت ، خدایا خودت کمکم کن مثل این چند روز ببینم اون دستای مهربونت رو که همه جور به فریادم رسید .
 
 
 

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

        اما به قدر فهم تو کوچک می شود

              و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

                     و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                           و به قدر ایمان تو کارگشا می شود . . .

 

یتیمان را پدر می شود و مادر
        محتاجان برادری را برادر می شود
             عقیمان را طفل می شود
                     ناامیدان را امید می شود
                          گمگشتگان را راه می شود . . .


در تاریکی ماندگان را نور می شود
        رزمندگان را شمشیر می شود
             پیران را عصا می شود
                     محتاجان به عشق را عشق می شود
                          خداوند همه چیز می شود همه کس را . . .


به شرط اعتقاد
        به شرط پاکی دل
             به شرط طهارت روح
                     به شرط پرهیز از معامله با ابلیس . . .

بشوییم قلب هایمان را از هر احساس ناروا

        و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف

              و زبان هایمان را از هر گفتار ناپاک

                     و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار

                           و بپرهیزیم از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها . . .

 

چنین کنیم تا ببینیم خداوند چگونه

         بر سر سفره ما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

                 در دکان ما کفه های ترازویمان را میزان میکند

                           و در کوچه های خلوت شب با ما آواز می خواند . . .

     

            

  
نویسنده : شیوا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
تگ ها :

← صفحه بعد