برگ هایی از دفتر زندگیم



 

ازکوچه  خاطراتم رد میشدم که حس خاصی منو پشت ی پنجره کشوند. نزدیک که شدم دیدم همه دارن با عجله خودشون رو آماده میکنن که بیان بشینن  دور سفره هفت سین. لرزش دستامو قلبم رو حس میکردم،تشویش  مروره خاطراتم و سبک سنگین کردن کارم مثل  یه حس خیلی زنده تو دلم جریان پیدا کرد،خدایا ...
با عجله آرزوهای سال آیندم رو هم مرور میکردم انگار باید تو همون لحظات حتما از خدا میخواستمشون  
(همیشه حس میکنم یکی موقع تحویل سال یکیم موقع فوت کردن شمع  تولد، لحظاتی هستن که آرزوهامون نقش میبندن  و به سمت تحقق حرکت میکنن،چون اون لحظات هم دلم و هم حسابمو تا اونجا که میتونستم با خداو بندهاش صاف کردم .)
 همه بودیم،چشمامون دوخته به تلوزیون .خودمو اون گوشه دیدم قرآن به دست .صدای تیک تیکه ساعت که داشت ثانیه به ثانیه میرسید به خط پایان و تپش قلب...
۳ ۲ ۱ و صدای دلنشین آغاز سال یک هزار و سیصدو هشتادو ... 
همه از جامون بلند شدیم و وقتی بلند شدم و رفتم مامانم رو ببوسم و بش تبریک بگم بی اختیار دستم با تمامه حس نیازبه آغوش مادر به طرف پنجره رفت که به خودم اومدمو دیدم پشت پنجره ی خاطراتم هستم وفرسنگها فاصله از ...
تمامه خوشیهای دنیاو لذت هاش رو هم بم بدن اما خانوادم و دوستم پروانه رو جاش ازم بگیرن برام ذره ای  ارزش ندارن.تو اوج  شادی و  خوشی همیشه غم سنگینی مهمونه دلم میشه که با تمامه حجم سنگینش  نبودن خانوادم و پروانه رو فریاد میزنه  . خدایا هرجا هستن سلامتیو شادی بشون بده و  همیشه برام نگرشون دار که دنیات بدونه اونا برام یک ثانیه قابل تحمل نیست.

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ توسط شیوا



نمیدونم شماها که تو وطن و کنار خانواده هاتون هستید چه حسی داریذ؟! آیا حس بهار و ماهی های قرمز تو آکواریوم های دم گل فروشی ها و سبزه ها،بوی گلهای شب بوی سفید و صورتی و بنفش چیده شده دلتون رو میلرزونه؟

دلم بدجور گرفته ...با تمام وجودم گل های کاغذی اهواز و هوای شرجیش و اون درخت ها ی خیلی قشنگ نزدیک اهواز رو حس میکنم.

وای چه حس عجیبی بود دیشب.تو این هوای سرد برفی راه میرفتم اما حس میکردم همه وجودم انگار داره تو هوای شرجی اهواز و گچساران و منطقه های شرکت نفت که هر سال با بابام میرم ،پرسه میزنه !!!

دلم بدجور میگیره وقتی تمام شلوغی های دم عید و مردم در حال خرید و مغازه ها که لبریز از آدم ها ست رو تو ذهنم از خیلی نزدیک میبینم .. اما چه دور ....

باورم نمیشه امسال لحظه ی تحویل سال پیش خانوادم نیستم که تا اون صدای شیپور زده میشه هممون از جامون بلند شیم و روبوسی کنیم و عیدی رو به هم تبریک بگیم .

وای چقدر امسال دلم برای بغل کردن و بوسیدن مامان و بابا م تنگ میشه . نمیتونم بگم چقدر اون لحظه که لبخند  شیما و شهرزاد رو میبینم برام عزیزه.اون لحظه که بعد از سکوت قبل از تحویل ساله ،درست همون ّثانیه که هممون از جا بلند میشیم و حس قشنگ دعای از صمیم قلب و پر از امید تحویل سال رو تو چهره ی پر از مهر و پاک شیما و شهرزاد میبینم و با همه ی وجودم میبوسمشون ...

امیدوارم هرجای ایران که هستید هرطور شده خودتون رو پیش خانوادتون برسونید.چون هیچ چیزی تو دنیا ارزش خانواده رو نداره .

پیشاپیش عیدتون مبارک

من زود میگم چون خیلی پیشتر از اینها دلم هواشو کرده بود...

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٧ توسط شیوا




درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
 
پيوند ها