برگ هایی از دفتر زندگیم



خدا جون داره دیر میشه ، 17 روز دیگه بیشتر نمونده به تولدم .هنوز آرزوی لحظه ی فوت کردن شمع 25 سالگیم براورده نشده !! خدا امسال نه جشن میگیرم نه آرزو میکنم .فقط میشینم تو تنهایی خودم فکر میکنم که چرا خدای من که اینقدر بش ایمان داشتم و باور داشتم نا امیدم نمیکنه این بار نا امیدم کرد !!! خدا اگه برا خودم آرزو کرده بودم دلم نمیسوخت چون خودم هرچی میخوام تلاشم براش میکنم و اگه ندی میگم خودم کم کاری کردم اما اینجا که فقط میتونستم دعا کنم به امید استجابتت نشستم ...

خدا بازم بم نشون بده که نا امیدم نمیکنی ، خدا تا ثانیه ی آخر روز تولدم میشینم ؛ با امید میشینم با امید که ببینی چطور حتی تا ثانیه آخر هم ناامید نمیشم.خدا باور دارم نا امیدم نمیکنی ...

 

 

این عکس لحظه ی آرزومه ،قبل از فوت کردن شمع .میخندیدم و آرزو میکردم ،درست مثل کسی که انگار میدونه آرزوش براورده میشه !!!




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٧ توسط شیوا



یکشنبه تولد ایلیا رو با فامیل ها اینجا جشن گرفتم .

دوستم میگه آخه تولد کسی رو میگیرن که خودش نیست؟! در جواب باید بگم که من قصدم بود این روز واقعا خاص و دوست داشتنی رو جشن بگیرم و بقیه رو تو شادیم شریک کنم .چه ایلیا باشه چه نباشه این روز رو هر جا باشم جسن خواهم گرفت.

کیک تولد عشقم رو میگذارم اینجا . جای همه ی عزیزانم خالی بود مخصوصا ایلیا ی گلم ،چراغ خونه ی بابا حسین لبخند

راستی خواهر بزرگم از خودم با ذوق تر رفت کارت پستال زیر رو که هدیه ی برادر خوبم بود رو چاپ کرد و قاب کرد و به عنوان هدیه از طرف من داد به ایلیا . شیما جونممممممممم خیلی با ذوق و با حالیییییییی .دوست دارم یک عالمهههههه

ایلیا ،خاله ، میخوام بدونی که اگرچه ازت دورم اما روزی نیست که به یادت لبخند به دلم نشینه ؛ خاله همیشه بدون که دو تا خاله داری که نفسشون به نفست و شادیشون به شادیت بستست .

ایلیا ی خاله از اینکه شیرینترین دوران زندگیت کنارت نیستم واقعا دلم میگیره ناراحت




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط شیوا



این عکس رو به عنوان هدیه یکی از دنبال کننده های وبلاگم  برام دادن. اینم از عشقم که فردا تولدشه  پسر خواهر ماه و دوست داشتنیم ،ایلیا ی عزیزم لبخند 

 

یک دنیا ممنون از لطفتون 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٠ توسط شیوا



 به نام خدایی که تنها پناهم تو تاریک ترین روزای زندگیم  بود

امروز خبر خوبی بم رسید . ایمیلی از طرف دانشگاه لینشوپینگ بم دادن که خبر پذیرشم توش بود .خبری بود که در اصل باید خیلی دیر تر از این بم میرسید .

 مامانم امروز داره میره کربلا ودیروز بش گفتم برام دعا کنه .جالب بود برام که هنوز نرسیده دعام مستجاب شد ، جالبیش اینه که دفعه ی قبل که مامانم میخواست بره مشهد بش گفتم برام دعا کنه ، یادم میاد همون اولین روزی که رفت حاجتم روا شد !

دعای مادر که میگن همینه .من همیشه اعتقاد دارم که دعای مادر خیلی تو زندگی موثر.تا حالا تو شرایطی تو زندگیم قرار گرفتم که حس میکنم تا لب پرتگاه  هم رفتم اما سر به زنگا یه نیروی خاصی نجاتم داد .نمیدونم چرا حس میکنم اون نیرو هیچی جز دعای پدر و مادرم نبوده .

الان که خیالم راحت شد دیگه میتونم از اون روزای سختم که واقعا بم فشار آوردن بگم.

به خانوادم نگفتم که چه مشکلاتی برام پیش اومد و ممکن بود مجبور شم بعد این همه سختی برگردم دانشگاه قبلیم اونم با کلی عقب موندن از درسا یی که ازشون جا میموندم و فقط سالی یک بار ارائه میشدن !!!!

یادم میاد روزی که فهمیدم چه اشتیاهی کردم که یه برگه ی ناقابل رو ضمیمه ی مدارکم نکردم و باعث شده بود که اسمم جزو اسامی کسانی که برای این رشته تقاضا کرده بودن رد نشه ، انگار دنیا رو سرم آوار شد .تمام سختیا و روزایی که در حد مرگ تحت فشار کارا ی انتقالی و جابجایی و امتحانای اونوربودم و خاطرات تلخ روزا و شب های آخر و همه و همه مثل قطار از جلو چشمام رد میشد.تو اون شب ها ی سخت تنهایی که میگذروندم این خبر برام مثل یه ضربه ی نهایی برای شکستن بود .اما همون شب انگار یه چیزی من رو از بیشتر غصه خوردن براش نجات داد .

کلا اون روزا هر اتفاق بدی که برام میفتاد یک روز و گاها کمتر براش غصه میخوردم بعد میسپردمش دست خدا و زمان .برای خودمم جالب بود که میتونستم به اون زودی خودم رو جمع کنم.

میدونم یکیش دعاهای هر روز و شب خواهرام و مامانم بود و عامل دیگه هم حضور دوست خوبم پروانه بود.خیلی روزا میشد که کم مونده بود از غصه دق کنم اما انگار خدا پروانه رو برام میفرستاد و همینکه باش حرف میزدم آروم میشدم ،یادش بخیر اون شبا که انقدر دلم میگرفت که تا پروانه برام ستار میزد ( از پشت گوگل تاک یا اسکایپ ) اشک بود که از چشمام سرازیر میشد و بعد آروم میگرفتم .

خدایا برای حضور از همیشه پر رنگ ترت تو اون روزای ... خیلی ازت ممنونم .امیدوارم لیاقت این همه نعمت و محبتت رو داشته باشم.

هقته دیگه ،یکشنبه تولد دوست داشتنی ترین انسان روی زمین برای منه . آره تولد نفس ونور قلبم ، ایلیای عزیزمه . قراره به کمک مادر دومم که اینجاست یعنی افسانه ، کیک درست کنم و با فامیل ها دور هم جمع بشیم و شادی عزیمم رو باشون جشن بگیرم .

از همیشه دلتنگ ترم براش .این روزای سخت دوریش رو به امید روزدیدنش دارم تحمل میکنم .

خدایا همیشه کنارش باش و از شر همه ی بدیها  مشکلات دور نگرش دار .

الهی آمین

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٧ توسط شیوا



سلام گرم به همه ی هموطنای خوبم
سال نو رو به همتون تبریک میگم چه اونا که برام پیام خصوصی گذاشتن چه اونا که از راهی دیگه بم تبریک گفتن .
از صمیم  دلم ی سال پر از شادی ،سلامتی و موفقیت و دل واقعا خوش برای همه آرزو میکنم.
امیدوارم تا زنده هستید لحظه ی  تحویل سال پیش  خانوادتون باشید .
یک هفته خواهرم رفته بود مسافرت و نتونستم پسر خواهرم رو از تو وبکم ببینم ،همه یک  طرف ،این عشق  کوچیک  من یک  طرف،وقتی از سفر برگشتن و دیدمش انگار دنیا رو بم دادن،ته دلم بقدری بیشتر از هر زمانه دیگه دلم هوای بغل کردن و بوسیدنش رو کرد که فقط خدا میدونه چه حسی داشتم وقتی بعد از  یک هفته دیدمش.‎
نزدیک به یک هفته هست که اسبابکشی کردم و اومدم به لینشوپینگ .خونه ی  یکی از فامیلامون،هرچند خودش نیست و من اینجا تنهام اما دنیا برام عوض شده،همه چیز برام رنگ  بهتری گرفته،شاید بخندید اگه بگم از اینکه تو خونه هستم و آشپزخونه و حمام دارم انقدر  ذوق زدم که فک کنم هرکی منو ندیده باشه میگه عجب آدم  ندید بدیدی !!! ولی نمیتونم بگم چه دوران سختی رو گذروندم اما خدا رو شکر الان به جبران همه ی سختی ها که کشیدم خدا منو تو شرایطی گذاشته که حتی  از اتاق دانشجویی قبلیم که تو کارلسکرنا بود و خیلی دوستش داشتم راحت تر هستم، فامیلا اینجان و آخرهفته رو با اونا میگذرونم،۲ تا از فامیلامون که واقعا  مثل عضو ی از خانوادشون به من لطف میکنن.و من هیچی ندارم جز اینکه فقط امیدوارم روزی برسه که این همه لطفشون رو جبران کنم .نمیدونم چه جور میتونم خدا رو بابت  همهی لطف ها یی  که در حقم میکنه شکر کنم،شاید روزی ۱۰ بار از صمیم  قلبم و از روی رضایاتم خدا رو شکر میکنم و امیدوارم بتونم لایق  این همه لطفش باشم.
هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر حس میکنم که برای به دست آوردن یک  چیز  با ارزش حتما باید چیزایی  رو از دست بدم یا سختی هایی  رو تحمل کنم.وقتی برمیگردم و به روز هایی  که گذروندم نگاه میکنم میبینم که هرجا و هر کاری که به نظرم سخت اومد  و گاها به شدت طاقت فرسا، بهترین کار این بوده که دل رو بزنم به دریا و برم وسط اون کار.
خوب امسال هم شروع شد و منم با کلی تصمیمات کلی و مهم که باید بگیرم.امشب شب خاصی برام، هرجا که هستید برام دعا کنید که خیلی بش نیاز دارم.
راستی دارم شمارش معکوس میکنم،تولدم داره نزدیک میشه،امسال عجیب سال متفاوت و خاصی بود، امیدوارم روز تولدم به سادگی روز عید نگذره .
دنیا دنیا شادی ،شادی شادی یک دنیا براتون آرزو دارم



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٩ توسط شیوا




درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
 
پيوند ها