برگ هایی از دفتر زندگیم



الان مامانم تماس گرفت ، رفته بود اهواز برای مراسم تدفین شوهر خاله ام که خدا رحمتش کنه ، بعدشم رفتن خونه ی مادر بزرگم،مادر پدرم، الان همه اونجان، هر دو خواهرم با خانوادشون به اضافه ی عموهام، خیلی سال بود اینجوری خونه ی مادربزرگم جم نشده بودیم ، جدا دیگه فقط جای من خالی ، چقدر بوی عید رو حس میکنم اما با هزاران فرسنگ ، تمام روز های خوش دوره هم بودن برام زنده ی زندست اما پشت ی قاب نقاشی !!!! اگرچه خیلی دلم میخواست اونجا بودم اما همینکه میدونم الان همهی خانوادم شادان و دور هم دیگه خیلی خوشالم ، حال و هوای عجیبی داره عید امسال برام، دیگه حس میکنم شیوا ی سابق نیستم !!! ی احساس کاملا متفاوت !!!
با اینکه دوست دارم پیش خانوادم باشم اما تنها بودن رو ترجیح میدم، نمیدونم چرا امسال لحظه ی تحویل سال خیلی به خلوت با خدا نیاز دارم !!! خلوتی که توش هیچ وابستگی به هیچ چیز و هیچ کس نباشه ،خیلی حرف با خدا دارم که باید تنها باشم که بزنم، امسال خیلی بار دلم سنگین بود ، باید ساعتها با خدا حرف بزنم تا بتونم زمینشون بزارم، که بتونم بدون اونها سال جدیدم رو شروع کنم . امسال نه سفره ی هفت سین دارم نه سبزه و نه حتا آیینه !! من هستم و یک جانماز و ی قرآن و خدا !!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ توسط شیوا



وقتی رفتم گلام  رو سپردم به دوستم و اونم زحمت میکشید و هر روز آبشون میداد، اما انگار گلهای من هم مثله من که دلم براشون تنگ شده بود ،دلتنگ من بودن، وقتی اومدم ۲ تاشون کاملا خشک شده بودن ، و وقتی دیدمشون با خودم گفتم اینا دیگه مردن ، قشنگ پیازشون که بیرون از خاکه کامل خشک بود، قبلا با ی گلفروش صحبت کرده بودم و بم گفته بود اگه به این حال بیوفته دیگه گل مرده و ...
اما نمیدونم چرا با اینکه این گلا مرده بودن ننداختمشون و باز با امید بشون آب میدادم ، و به طرز شگفت انگیزی هم اون دو تا که مرده بودن زنده شدن و جوونه زدن و  هم بقیه که  در حال و روز خوبی نبودن چنان برگای زنده و تازه دادن که وقتی میبینمشون پر از شادی میشم .
چنتا عکس از گلدونای عزیزم میذارم اینجا،  میخوام هر کس مثل من احل گل و طبیعته از دیدنشون لذت ببره و در کنارش این رو هم ببینه که همون دستی که زمستون رو میاره و و همه جا رو سردو خشک و مرده میکنه ،همون دسته هم زنده میکنه .همون خدای که روزای سخت رو میاره همون خدا هم روزهای پر از شادی و موفقیت رو میاره ، فقط تنها کاری که میشه کرد اینه که تا اون لحظه که میشه امیدمون رو از دست ندیم و یادمون باشه به خدائی باید تکیه کنیم که همه چیز به دسته خودشه ، همون که اگربه هر چیزی  بگه موجود باش ،موجود میشه . ...
راستی برای اونها که باور دارن میخوام بگم که این گلدونها دقیقن مثلشون تو خونه ی یکی از فامیل های ما هست ، اصلآ خودش ،چون اینی که من دارم از همون گلدون گرفته شده ، اما اون گلدون نه رشد میکنه نه جوونه میزنه ، من به نظرم صرفآ ۲ تا دلیل داره ، یکی اینکه کسی که ازشون مراقبت میکنه با دل و با احساسش این کار رو نمیکنه و دیگه اینکه قرآن براشون نمیخونه ،شاید باور نداره  که قرآن چقدر تاثیر داره ، چرا وقتی من نبودم گلدونم با اینکه همون جا بودن و مثله همیشه هر روز آب داده میشدن اما مردن ؟ چون من نبودم ، چون صدای قرآن کنارشون نبود ،دستای  من که نوازششون میکرد نبودن ...
اگر باور ندارید بگید چرا باید گلهای من در نبوده من بمیرن ؟
وقتی ی گل که مثله ما انسان نیست و فقط ی موجود زندست   این همه به مراقبت نیاز داره دیگه باید بدونیم که آدمها چقدر بیشتر  محتاجن،پس باید خیلی حواسمون تو رفتار با اطرافیانمون جمع باشه ...
دل انسان از ریشه ی اون گل خیلی نازکترو حساس تره، ای کاش وقتی بر میگردیمو زندگیمونو نگاه میکنیم  اثری از شکستنه دلی نبینیم .
 
 
 
 
 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٧ توسط شیوا



باز دوباره لازم دارم از حکمت چنتا اتفاقی که برام پیش اومد اما اون زمان دلیلش رو ندونستم و براش بیتابی کردم بنویسم .
هفته ی پیش که از ایران میومدم دلم میخواست مسائل طور دیگه یی  پیش میرفت ، خیلی هم تو اومدن اذیت شدم هم اینجا بدجور دلم گرفت و تنها شدم،حتا فامیل هامون که اینجان کسی که خیلی دوستش داشتم من رو تنها گذاشت به خاطر اینکه از دستم دلخور شده بود که چرا برای مراسم فوت مادرش بیشتر پیشش نمونده بودم ، کاملا حق داشت ،من باید پیشش میموندم،اما واقعا فکرش رو هم نمیکردم که به بودن من کنارش نیاز داره، وقتی تو مسجد پیششون بودم حس کردم خسته شدن از بس که رو اون صندلی نشستن و آشنا ها یکی یکی اومدن و تسلیت گفتن ، آدم محکمی به نظر میومد ،هیچ وقت حتا تصورش رو هم نمیکردم به فامیلها و آشنا هاش نیاز داشته باشه که تو اون شرایط پیشش باشن، اما اشتباه  کرده بودم،یادم رفته بود که خشن ترین آدم ها اونا که خیلی سفت و محکم به نظر میان دلشون از همه نازک تره  و به محبت بیشتر از همه نیاز دارن ، من خودم رو فراموش کرده بودم،نمونه ی بارزش خودم هستم، همه فک میکنن خیلی آدم محکم و توانمندی هستم اما هیچ کس خبر نداره که اینطور نیست،خیلی ها بم انگ پسر بودن و بی احساس بودن میزنن ،اما خبر ندارن از دلم ، از احساسم !!! زیاد وارد این مسائل نشم که اصل قضیه چیزه دیگی هست .
خلاصه اینکه وقتی اومدم اینجا خیلی تنها بودم و پیش اومد یکی دوبار که خواستم برم پیش همون دوستانی که هم عقیده با من نیستن، میتونستم برم پیششون و باشون شاد باشم و کلی هم بمون خوش بگذره ، اما این کار رو نکردم،چون خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم دوستام رو خودم انتخاب کنم و تو هر جمعی نباشم،اصلآ نمیگم من خوبم و اونها بد،نه ،اصلآ،صرفآ عقاید و دیدگاهامون به زندگی یکی نیست و به تجربه دیدم که آدم با هر گروهی بگرده به ناچار همرنگشون میشه ،پس باید خوب تو انتخاب دوست آدم دقت کنه،و قبلش مسیر اصلی زندگیش رو انتخاب کنه و بر اساس اون اطرافیانش رو انتخاب کنه ، این بود که سختیه تنهائ رو تحمل کردم اما نخواستم با کسانی باشم که به گروهشون تعلق ندارم .
اون روزها که همین روزهای قبل بود خیلی سختم بود، نمیتونستم بفهمم چرا باید این همه سختی بکشم ، چرا حتا درست همین الان فامیلمون هم باید از دستم ناراحت باشه و نتونم برم پیشش  !!!
اما به جرات میتونم بگم حکمت این تنهای چیزی نبود جز رسیدن به ی چیز با ارزش که تا امروز بش نرسیده بودم و اگر این روزها تو تنهاییم بش فک نمیکردم به دستش نمیآوردم، اگه اون روزها تنها نبودم شاید ی مسیر دیگه میرفتم و به نتیجه ای که الان رسیدم نمیرسیدم،شاید نمیتونستم حرف خدا رو وسط احساسم که گم شده بود پیدا کنم . الان واقعا خدا رو شکر میکنم و میفهمم حکمت اون روزهای سخت چی بود.
نکته ی  قشنگش هم این بود که وقتی تو مسیری که انتخاب کردی قدم بزاری و سختیش رو تحمل کنی خوده خدا همه جوره کمکت میکنه و هوات رو داره، درست مثله تمام اون مواردی که گفتم خدا حواسش این روزها به من بود و دستای پر مهرش رو از صمیم قلبم احساس میکردم.
ی جریان کوچیک دیگم اینکه ،چند شب پیش یکی به گوشیم زنگ زد و گفت صاحب این گوشی که باش بتون زنگ زدم رو میشناسید ؟
معلوم بود که میشناختم،دوستم  بود، بش گفتم میشناسمش و آدرسش رو هم بش دادم که بش گوشی رو تحویل بده، خیلی آدرس واضحی بود اما پیداش نکرد، و من مجبور شدم تو اون هوای سرد و تو اون تاریکی پاشم  برم خودم گوشی رو بگیرم و به دوستم بدم، اون لحظه این کار برام کار ساده یی نبود،قطعا کار دوست داشتنی ای هم نبود تو اون هوای سرد که آدم دلش نمیخواد  از اتاقش بره بیرون چه برسه به خونه !!!!
ولی حکمتش کجا بود؟ اینجا که وقتی برگشتم ی آن انگار که یکی بم بگه که جعبه ی نامه هات رو چک کن،رفتم و نگاه کردم و دیدم نامه دارم که خیلی خوشالم کرد،خبر خوبی توش بود و به قدری از حال و هوام بیرون اومدم که فقط این خبر میتونست انقدر خوشالم کنه،
نکتش  هم اینجا بود که من امکان نداشت تا نزدیک های آخره ماه که ۸ روز دیگست جعبه ی نامه هام رو چک کنم و تازه اون خبری که توش بود درست مربوط به فرداش مشد،یعنی اگر من اون رو ندیده بودم به اندازه ی همین ۱۰ روز عقب میفتادم .از دست میدادم چیزی رو .
هم میشه داستان همون حکمت و صبوری هم میشه پاداش کمک به دیگران، هم اینکه اگر خدا تورو وسیله ی کمک به دیگران قرار داد باید خوشحال باشی که این لطف رو خدا در حقت کرده ،چون هر کسی نمیتونه از این لطف خدا بهرمند بشه ، ی موقع هست  که آدم خودش به دیگران کمک میکنه که ی چیزی در ازاش گیرش بیاد که میشه حکایت همون آدمای خودخواه  ، ی موقع آدم از روی انسانیتش به یکی کمک میکنه و به انتخاب خودش این کار رو میکنه که این هم میشه حکایت انسانهائی که میدونن زندگی تو این دنیا باید ارزش و معنویت داشته باشه، اما ی موقع هست  که بدون اینکه خودت بخوای خدا تورو وسیله ی کمک به دیگران میکنه که من اسمه این رو میزارم لطف خدا در حق بنده هاش ، که این از همشون عزیزتر میشه، و آدم لذت میبره که میبینه خدا خودش میخواد بش کمک کنه ، آدم دستای کمک خدا رو به وضوح میبینه و وجودش پر از عشق به خدا میشه ، این عزیزترین هدیه ی خدا رو ای کاش بتونیم همیشه درک کنیم و ای کاش شایستگیش رو داشته باشیم که خدا ما رو وسیله ا ی برای کمک به دیگران بکنه .
پس باید صبور بود ، پشت هر داستانی حکمتی هست که زمان به آدم نشونش میده
آیه ی قرآن میگه از نماز و صبوری کمک بگیرید  .



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۳ توسط شیوا




درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
 
پيوند ها