برگ هایی از دفتر زندگیم



ی جاهائی تو زندگی میرسه که تصمیم گیری انقدر سخت میشه که آدم نمیدونه کدوم کفه ی ترازو رو نگاه کنه،یک بار کفه ی منفیهای موضوع سنگینتر میشه و یک بر بر عکس،انقدر این کفه ها بالا پایین میرن که سر آدم گیج میره،نمیدونه آخرش به تعادل میرسه این ترازو یا نه !!!
من الان تو این مرحله از زندگیم هستم،دارم تلاش میکنم راجع به کسی تصمیم بگیرم ،یعنی در واقع راجع به زندگیم میخوام تصمیم بگیرم،نمیدونم چرا از وقتی بعد از تعطیلات  تابستون اومدم سوئد  ۳ بار این جریان اتفاق افتاد هر سه  بارش     هم وقتی بود که باید حواسم رو میدادم به درسم،خدا رو شکر اون دوبار رو سریع منتفی کردم و نیاز نبود اینقدر ذهنم مشغول بشه،اما این بار خیلی جدی تره ،یعنی جدی تر هست چون انگار خودم میخوام جواب  مثبت بدم،یعنی برخلاف دفعات قبل که خیلی سریع به نتیجه میرسیدم و میفهمیدم که طرف به من نمیخوره،این بار این اتفاق نیفتاد برام،خیلی هم برام عجیبه ،هرچی فک میکنم چراش رو نمیفهمم،دارم به وضوح بعضی نکات منفی رو میبینم اما این منفی ها مانع نمیشه که نکاته مثبت رو نبینم،دفعات قبل نکته منفی خیلی سری و بدونه کوچکترین شکی من رو به نتجیه قطعی میرسوندن اما این بار ....!!!!
چه وحشتی ،چقدر سخت ،هرگز فک نمیکردم قضیه برای خودم اینقدر جدی بشه !!! خیلی سریع داره همه چیز پیش میره ،اونقدر که خودم به خودم شک کردم،خنده دار بود تا با مامانم صحبت کردم گفت خب حالا طبق  روال ی ایراد الکی بذار رو این یکی ببینم میتونی اینم ایراد بزاری یا نه !!! با خنده ۳ تا ایراد کوچولو گذاشتم اما خودم و ته دلم میدونستم که این بار این ایراد هام ،ایراد بنی اسرائیلیه همیشگی که وسیله میکردم که بگم نه ،نیستن .
نمیدونم چه روزایی پیشه رو دارم،هرچی باشن میدونم تصمیمش خیلی سخته،تنها ی کار از دستم بر میاد،اونم اینکه کامل خودم رو بسپارم به خدا.
برام دعا کنید که اشتباه تصمیم نگیرم !!!



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۸ توسط شیوا



چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانع اند

و اندکی سکوت...

                                     حسین پناهی




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۱ توسط شیوا



دارو خانه ها را بیهوده نگردید
درمان ندارد
درد را از هر سو که بخوانی درد است
آینه « نامرد » را « درمان » می کند
و درد

...همچنان درد است

 هرچه تلاش کنی، گرگ, گرگ است،

 از هر طرف بخوانی آدم نمی شود

 و نان,نان...

 خودت را به در و دیوار بزنی

داروخانه ها را زیر و رو کنی، پزشک ها کلافه شوند،

 درد,درد است و دود همان دود...

 چه در هوا استنشاق اش کنی چه از فیلتر سیگار در ریه هایت نفوذکند...فرقی نمی کند

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۸ توسط شیوا



در دل کوه غرور ،

 بر سر قله ی دور،

قلعه ای از فولاد قد کشیده سوی نور ،

 کسی از اینهمه مرد ،

 دستی از این همه دست ،

فاتح قلعه نشد ،

 نه به تدبیرو نه زور ،،،،

روح من آن کوه است ،

دلم آن قلعه ی سخت که ندارد به درون ترس شکست ،

هر دم از جوشش خشم یا غم و کینه و مهر ،

میرود برج دلم دست به دست ،

"آه ای عشق و امید ای فاتح ،

فتح کن قلعه ی فولاد دلم ،

دلم از کینه و نفرت پوسید،

برس ای عشق بفریاد دلم"

نکته : کینه و نفرت تو دلم جا نداره ,دلم از این همه بغض و درد پوسید ناراحت




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٧ توسط شیوا



چند ساعت دیگه روز تولد دوست عزیزی میشه که یک سالی هست که ندیدمش .دوستی که شاید خودش نفهمید اما به من هدیه ای داد که هیچ دوستی نداد،
برای اینکه بگم چه هدیه ی  با ارزشی داده،باید برگردم به گذشته،به روزائی  از زندگیم که قبل از اومدنم به سوئد بودن،به روز هایی  که فک میکردم مسلمونم،از مسلمونی ی حجاب داشتم ی نماز اول وقت،ی صفحه قرآن خوندن هر روز صبح بعد  نماز صبحم و ی جمله از نهج البلاغه،تا به یاد دارم از وقتی کلاس دینی داشتیم همیشه ی دانش آموز خاص بودم،با اینکه حجابم سفت و محکم  بود،نمازم ترک نمیشد،شاگرد درس خونه بودم،قرآنم هم که ۲۰ بود اما همیشه سر مسائل   اعتقادی با معلم بحث میکردم،حتا تو دانشگاه هم با استاد،دنباله جواب برای همه ی  علامت سوالهای ذهنم بودم،علامت هائی که از لابلای قرآن خوندنم و نگاه به جامعه و دنیای جدید یا بهتر بگم مدرن دوره سرم میچرخیدن و میچرخیدن و هرجا و هر زمان که فرصتی گیر میاوردم سفت و محکم میجنگیدم که جواب براشون گیر بیارم. بعد  هم که رفتم سوئد و حجابم رو هم با وجودهمه ی  علامت سوالهای بیجوابم بر نداشتم دیگه حس  مسلمون بودن منو گرفته بود،
البته جا داره اینم بگم که ی جا خلاف رفتم و اونم  در مورد  رقص بود،همیشه عاشق رقص بودم،همیشه هم به  خودم میگفتم اگه برم خارج حتمن کنار درسم ی کلاس رقص سالسا خواهم رفت،یادم میاد با خودم میگفتم پامو بزارم تو خاکه کشور خارج !!! اولین کاری که میکنم اینه که تو خیابون برای خودم میچرخم و میرقصم .برام آزادی ی کشور غیر مسلمان تنها ی مفهوم داشت اونم رقص !!!! با همه ی  اعتقادی که داشتم همیشه فک میکردم رقصیدن ی هنر هست و هیچ منافاتی با اسلام نداره ،به قول  یکی از دوستان همون بحث سلف اجتهادی که همه ی ما ایرانی ها داریم ،منم از این قائده مستثنا نبودم،به نظرم همیشه این میومد که رقص درست مثل  ی ورزشه با کلی ذوق و هنر،و اون توجیهاتی که علمای دینی میکنن که به اون دلیل رقص ایراد داره برام مفهوم نداشت چون فک میکردم همه مثل  خودم به رقص با دید هنری و ذوق نگاه میکنن !!!!
خلاصه این شد که رقص رو بر خودم حلال کردم ،همینم شد که آغازی بود برای اینکه این دوست خوبم که  تولدشه وسیله ای بشه برای دادن اون هدیه  ی بزرگ که میخوام ازش بگم.
واردجزئیات نمیشم ،میخوام بگم اینکه من حجاب داشتم اما میرقصیدم و اینجور مشتاقانه دنباله کلاس رقص سالسا بودم،اینکه نماز میخوندم اما آهنگ مایکل جکسون گوش میدادم همه و همه شد علامت سوال برای این دوستم،یادم میاد ی روز بم گفت معلوم نیست کدوم وری هستی،آخه آهنگ مایکل جکسونی رو گوش میدی که پدر هرچی بچست در آورده !!! اون موقع خیلی سوالش برام خاص نبود و جای تفکر نداشت چون به نظر  خودم مایکل ی خواننده ی  خوبی که من از صداش لذت میبرم و این ربطی به شخصیت  یا کارش نداره.
اما بحث به همینجاها ختم نشد ،این دوست خوبم بعد  از گذشت چند روز یکه فکر کنم براش قد ی دنیا شناخت از من بود خیلی حرفا بم زد که هنوز بعد  از یک سال جمله به جملش رو به خاطر دارم،
باره آخری که دیدمش بم گفت تو تکلیفت با خودت مشخص  نیست،من شماها رو خوب میشناسم و و و
اون لحظات شاید برای این دوسته خوبم معمولی بودن و حرفی که زد حتا خودش به یاد نیاره ،اما برای من حرفای معمولی نبود،از اون روز به بعد  دیگه من خودم نبودم،درست مثل  آدمی که تو ی کویر خشک بی پایان تنها رها شده باشه بدونه هیچ آذوقه یا آبی ،تو ظل گرما و آتیشه سوزانش به هر طرف که رو کنه هیچ چیز نبینه جز کویر و ترس همه ی  وجودش رو از تنهائ گرفته باشه ،اون حال رو  داشتم، با همه ی  حجم  سنگینه درسم با همه ی  فشار جسمی و روحی که روم بود ،کارم شده بود فکر کردن،لحظه ای نمیشد  که از کار یا درس فارغ بشم اما به حرفای دوسته خوبم فکر نکنم،هر ی روز که میگذشت بیشتر و بیشتر تو خودم گم میشدم،بیشتر تاریک میشد،بیشتر اون کویری که با ی خربا ر حرف توش رها شده بودم برام ترسناکتر میشد،فکر میکردم،فکر میکردم و فکر میکردم،من کیم ، من چه اعتقاداتی دارم،من تا حالا چجور زندگی کردم،من کجام،تکلیفه خودم رو میدونم با خودم یا نه،اگه نمیدونم که چجورهمه ی  روزای سخت زندگیم رو با ی هدف جلو اومدم و همه  سختیش رو تنهائ به جون خریدم،یا چجور اعتقاداتم رو نگه داشتم، اما از اونور با خودم میگفتم اگه تکلیفه خودم رو میدونستم این وسط  نبودم،یا باید کامل اینطرف  پل میرفتم یا اونور ، بین باورها م و کارهام مونده بودم، ،یادم میاد شب هائی  که انقدر حالم بد میشد که سر سجاده ی نمازم ساعتها دراز میکشیدم و گریه  میکردم،یا گاها حتا از اون هم بدتر،فقط قرآن رو تو بغلم سفت میگرفتمو میخوابیدم به این امید که فردا صبح که بیدار شدم اون  حال و اون حرفا منو رها کرده باشن،
از شدت حال  خرابی که داشتم مدام قرآن میخوندم،مدام فکر میکردم،ومدام  با یوتیوب حرفای کسانی رو گوش میدادم که حرفی برای گفتن داشتن ،مثل  الهه قمشه ای ،دنبال خودم میگشتم،دنباله اینکه اون نماز ها م اون حجابم،اون قرآن خوندنم آیا واقعی بودن یا نه،انگار خودم رو گم کرده بودم،انگار با خودم بیگانه شده بودم،حس میکردم هرچه بش اعتقاد داشتم سست بودن،بیشتر از دورانه نوجوانیم و دورانه دانشگاهم دنباله علامت سوالم گشتم،بیشتر دعا میکردامو بیشتر از هر زمان دیگه تو زندگیم با خدا حرف میزدم،با خودم دنبال این میگشتم که چطور میتونم قرآن بخونم اما این همه کار ضد و   نقیض بکنم که کسی بم بگه تکلیفت با خودت روشن نیست،تو  این حال و  احوال هرچه بیشتر فک میکردم و تحقیق میکردم بیشتر دلم میخواست راه اسلام رو در پیش بگیرم و انقدر دنباله جوابه سوالم بگردم که دیگه اونطور  رفتار نکنم که این همه تناقض تو وجودم باشه،با خودم عهد کردم تا روزی که به جوابه کامله سوالم نرسم هرچی که تو اسلام هست چه باور داشته باشم چه عقلم  درکش نکنه انجام بدم،چون تا به اون لحظه هر مثلی که میدیدم نشون از این داشت که راه اسلام ونام اسلام اصل بهتر هست،نه اون اسلامی که من برای خودم ساخته بودم

گذشت و گذشت،هر روز بیشتر تو خودم فرو میرفتم،بیشتر از جمع فاصله میگرفتم، به ندرت اگر جاای  میرفتم دلم تنها بودن رو میخواست، فکر و فکر و فکر،
میتونم بگم به لطف اون دوست خوبم امسال ماه رمضون خیلی متفاوتی داشتم،امسال وقتی قرآن رو میخوندم برام ی جز که هر روز میخوندم خیلی کوتاه به نظر میومد،نه تنها کوتاه بود بلکه خیلی از آیه هاش رو علامت میزدم،هم خودش رو میخوندم هم معنیش،سالای قبل یا فقط معنیش رو میخوندم یا فقط عربیش رو،هدفم هم تمام کردن کل قرآن تو این ماه بود،اما امسال هدفم تمام کردنش نبود،لابلای تک تکه آیه هاش دنباله جواب سوالم و دنباله نشونه میگشتم،خیلی از آیه ها رو علامت زدم و روی برگه نوشتم ... عزم جزم کردم که هرطور شده برم مشهد،خیلی سال بود نرفته بودم،اصلان دو بار بیشتر نرفته بودم مشهد ،اما امسال به شدت دلم میخواست هرطور شده قبل برگشتم به سوئد برم اونجا،چون تو همه ی اون تاریکیها تو همه ی اون تلاشهام برای پیدا کردن جواب منطقی که عقلم درکش کنه،چیزی دیدم و اتفا قهاءی افتاد که هیچ جور با عقل توجیه نمیشد،اما عجیب دلم آروم میگرفت،اونم منی که بدون دلیل چیزی منو آروم نمیکرد،میدونستم مشهد جای خاصی،میدونستم ی عهد ی و شروع ی خواسته ی خیلی مهم دارم که باید تو ی جای خیلی مقدس باشه،جایی که پر از نور..
تو تک تکه روزای ماه رمضون امسال برای اون دوستم که خیلی چیزا بارم کرد ،و با رفتارش و حرفاش خیلی آزارم داد،دعا میکردم،چون خوب میدونستم همه ی اون چیزایی که بشون رسیده بودم و برام شده بودن ی دنیا ارزش اونم ارزشی که خودم بش رسیده بودم ، و خودم به دستش آورده بودم و حسش کرده بودم،همشون به لطف حرفای اون دوست خوبم بود،بعضی وقتا کسانی تو زندگی آدم میان که به ظاهر جز ظلم در حقت کاری نکردن،اما در اصل ی وسیله بودن برای رسیدن به ی چیزه با ارزش.
این دوست عزیزم که امروز تولدشه شد بهترین دوسته من ،البته بعد از پروانه ی عزیزم، دوستی که میدونم محال ممکنه فراموشش کنم.
بهترین هدیه که ی دوست میتونه به آدم بده ،چیزی نیست جز گم کردن خودمون و دوباره پیدا کردن خودمون،من به صفر رسیدم و از صفر خودم رو پیدا کردم،بینه واژه ها بین عقاید ها ،بین باور ها و دیدگاهایی گم شده بودم که شاید به خودم تعلق کامل نداشتن،اما الان دارم حس میکنم دارم کم کم خودم رو پیدا میکنم،هرچند تازه فهمیدم که به قول شاعر  هیچ اگر سایه پذیرد ما سایه ی هیچیم ،اما همین که سایه ی هیچ باشم و بدونم سایه ی هیچم برام ارزش داره،
امروز من باید بش هدییه تولد میدادم،اما چه کنم که هنوز همون سایییه هیچ هستم ،پس هیچ چیزی نداره جز هیچ،تنها میتونم بابات لطفی که بم کرد ازش تشکر کنم و روز میلادش رو بش تبریک بگم،
البته من درست یک سال که ندیدمش و هیچ جوریم نمیتونم بش این حرفا رو بگم .صمیمانه ترین تبریکه روز تولدش از طرفه منه.
تولدت مبارک 


 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٥ توسط شیوا



بچه بودم بادبادک های رنگی،
دلخوشی هر روز و هر شبم بود،
خبر نداشتم از دل ادما..
چه بی بهونه خنده رو لبم بود
کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم!

بچه بودم غصه وبالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگیام بچگیام تموم شد
خاطره های خوش رو دست من موند
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوانی اومد اونو با خودش برد

برد... برد... برد... برد...


بچه بودم غصه وبال حالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود

 

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست: بودن ...یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه میکنی و نگاه...

 

 

خدا امروز صبح وقتی بیدار شدم منو دیدی؟صدامو شنیدی؟

 

خدا دارم کم کم کفر میگم ،تو به بزرگواریت ببخش،من خیلی کوچکتر از اونم که کفر نگم !!! خدا دیشب رفتم وبلاگ ایلیا رو دیدم ،باورم نمیشد اون همه شورو انرژی  و امید تو وجود من بود !!! باورم نمیشد اون همه توان داشتم !!!  باورم نمیشه من سنگ صبور همه بودم،خدا دیگه تحمل ندارم کسی از دردش برام بگه،تا یکی میخواد  برام از مشکلاتش بگه تو دلم فریاد  میزنم به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم میخواد  دستم رو بزارم رو گوشم

 

خدا دیگه تحمل حرفای بیهوده رو ندارم،حرفی که به زور پیداشون میکنم که خندم رو توشون شکل بدم و از حال خودم فرار کنم که کسی نبینه ، خدا این لحظه های بیهوده گذاروندنم رو نمیخوام،خدا تو این روزها و این لحظه ها هیچی برام ارزش ندارن،هیچی برام رنگ نداره،

 

،خدا ببخش اما دیگه کم آوردم،خدا باورم نمیشه تو باشی اما دنیا اینجور باشه،خدا اگه هستی و دنیات اینه من نمیخوامش،خدا اگه نماز هام، و دعاهم اینه نمیخوامشون  ،خدا دیگه دستم بت نمیرسه خیلی رفتی بالا ،میدونم این خودم هستم که خیلی رفتم پایین ،اما منو ببخش دیگه هیچ میخی نمونده که بکوبونم تو کوه که ازش برم بالا،فکر نمیکردم این کوه اینقدر بلند باشه،با خودم میخ به اندازه کافی نیاوردم !!!!

 

خدا جمعه در راهه،خدا من چجور جمعه رو بگذرونم؟خدا فک میکنی میتونم ؟




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٥ توسط شیوا



امروز تولد  بابامه،عجیب دلم گرفته و مدام اشک از چشم سرازیر میشه،عموم امروز زنگ زده میگه دیشب خوابت رو  دیدم حالت خوب نبود،تا اینو گفت زدم زیره گریه !!! گفت چته؟ گفتم تولده بابام و خیلی دلم براش تنگ ،دلم میخواست پیشش بودم.
کلی بام حرف زده که بگه تو الان هرچی سختی میکشی عوضش  آیندت خوب و بابت خوشحال ،اما نمیدونم چرا از وقتی گوشی رو قط کردم گریه امونم نمیده.
 
چقدر دلتنگتم بابا
بابا نمیتونم بگم چقدر شرمنده ی همه ی زحمت هات  هستم، دستات رو میخوام ببوسم،اون دسته که هر روز صبح برامون میوه و لقمه میزاشتو میفرستادمون مدرسه یا میرسوندمون بعد میرفت سر کارش،اون بابائی که حتا تو دانشگاه صبحا زود بیدار میشد برام لقمه میگرفت میداد مثله بچه ها میبردم دانشگاه ه،بابائی که هیچ وقت نفهمیدم چقدر سختی بخاطره ما تحمل کرد تا همین الان که هر روز رو دارم با خودم گریه میکنم از سختی که بدونه بودنش میکشم،
بابا دلم خیلی گرفت ،روزه تولدت اما قد ی دنیا دلم گرفته .
بابا ...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط شیوا




درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
نويسندگان
موضوعات
 
پيوند ها