85.یک فصل جدید دیگه از زندگیم

دوباره دارم وارده ی فصل جدیدی از زندگیم میشم،باز هم تغیرات اساسی و از سفر شروع کردن مجدد،انگار دیگه برام شده ی عادت،دیگه خوب میدونم که نه باید ازش بترسم و نگرانش باشم،میتونم بگم بزرگترین درسی که تو فصل قبلی زندگیم گرفتم این بود که هرکار و هر مشکلی هرچقدر بزرگ باشه خدا خیلی بزرگتر از اوناست،دیگه خوب یاد گرفتم که دلم رو بسپارم دسته خدا و خیلی زود ترس و سترس رو از خودم دور کنم،برای خودم هم جالبه که منی که سر هر جریان خیلی ناراحت میشدم و خیلی غصه میخوردم ،اگرچه هنوزم ناراحت میشم اما خیلی زود خودم رو جم میکنمو با خدا حرف میزنم و خودم،دلم و تنهاییم رو میسپارم به خدا و میگم خدا خودت تنها پناهم هستی و دعاهای مامان بابام.
تا چند روز دیگه دارم میرم دوباره تنها زندگی کنم،دوباره ی مسیر جدید از زندگیم داره جریان پیدا میکنه،چند وقت پیش هم ی کار گیر آوردم و خدا رو شکر دیگه از اینجا به بعد کامل میتونم خرج خودم رو خودم بدم و نخوام متکی به خانوادم باشم،خیلی ناراحت این موضوع بودم که هنوز تو این سن دارم از خانوادم از نظر مالی کمک میگیرم که خدا رو شکر ،خوده خدا عجیب در رحمتش رو برام باز کرد،خیلی اتفاقی و خیلی سری و باور نکردنی بهترین فرصت رو جلوم گذشت،خدایا هزار مرتبه شکرت، تنها چیزی که میتونم بگم اینه که تمام تلاشم رو خواهم کرد که از همهی این نعمتهاء که بم دادی طوری استفاده کنم که ی جور بشه سپاسگزاری از این همه لطفو خوبی که در حقم داری.
و یکی دیگه از بزرگترین تغیر زندگیم اینه که دلم رو زدم به دریا و خودم رو کامل سپردم به اول خدا بعد هم به مامان بابام !!! منی که همیشه با ریزو درشت کردنو زیره ذره بین بردن خواستگار هام این خودم بودم که تصمیم میگرفتم و همیشه هم میگفتم نه !!! اینبار میخوام تسلیم بشم و دیگه مبارزه نکنم،هرچی مامان و بابام گفتن همون رو بپذیرم،ی جورائی دیگه برام مهم نیست ،یعنی خودم باورم نمیشه که میخوام تن به ازدواج بدم اما انگاری واقعان تغیر کردم ،دیگه نمیتونم مامانم رو ببینم که اینقدر نگرانم ،چند وقتی که دیگه برای خودم هیچ دعا یا آرزوای نمیکنم،همهی شادیم رو کردم شادی عزیزانم و همهی غمهام رو کردم نگارنی ها و مشکلات اونها،تو همهی نماز هام از خدا سلامتی موفقیت شادی و عشق رو براشون آرزو میکنم،دیگه حتا موفق شدنم رو هم برای خودم نمیخوام،دوست دارم موفق بشم که پدر و مادرم شاد بشن ،حتا کار پیدا کردنم رو هم برای این میخوام که دیگه بیشتر از این زحماتم رو دوش خانوادم نباشه،برای خودم خدا هرچی داد،اگر خوب بود ممنونشم،اگر هم بد بود که البته خدا بد نمیده یعنی  اگر اتفاقی پیش بیاد که برام سخت باشه ،سعی میکنم صبور باشم و قبول کنم چیزی که خوده خدا میخواد ،حالا یا امتحان اشه یا صلاح مصلحت،دیگه انقدر این مساله برام حل شده که فقط به خدا میگم خدا عاشقتم،هرچی بم بدی میپذیرم ،چه سخت چه آسون،هرچی باشه از طرف توئه و من ممنونتم یا سعی میکنم صبور باشم .
فقط از خدا برای خودم ی چیز میخوام ،اونم اینکه کمکم کنه قدمهای زندگیم رو طوری بردارم که جز شادی و رضایت  پدر مادرم و در اصل خوده  خدا  کژیزی دیگه توش نباشه،باقی آرزوهاو دعا هام برای عزیزانم و پروانه ی مهربون و دل دریایمه .
خدایا هرجا هستن میسپارمشون به دستای توانمندت و چشمات ،خودت مراقبشون باش

/ 7 نظر / 8 بازدید
هیبت اله صالحی نژاد

با سلام شما خیلی قشنگ و روان می نویسید. چند مطلب شما را خواندم. من هم دستی بر قلم دارم و خوشحال میشوم آنها را بخوانید و به من در بهتر نوشتن کمک کنید.سر نماز مرا دعا کنید. ندای آشنا اسم وبلاگم

صدای نبض ترانه ها

سلام دوست عزیز ******************************* ******************************* ******************************* کـاملا پـــــــــاییزی آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ******************************* ******************************* ******************************* منتظرت می مونم [گل][لبخند]

صدای نبض ترانه ها

سلام گلم [لبخند] ایشالا فصل فصل زندگیت پر از اتفاقات خوب باشه برات دعا می کنم و ایمان دارم کسی که روشن به زندگی نگاه کنه در آفتاب سهیمه حتی در دل شب موفق باشی [خداحافظ]

پروانه

چقدر قشنگ می نویسی شیوا...انگار با تمام وجودت نوشتی... تمام حسی که داشتی به من منتقل شد...من اگه جای تو بودم نویسندگی رو شروع می کردم... چقدر خدا به خودش افتخار می کنه که همچین دختری مثه تو داره...

مانی

چه دل وقلوه ای میدن به هم اینجا خداوکیلیش خیلی معمولی مینویسی..

محمد

فکر کنم همه رو از روی احساس نوشتی الان نظرت چیه؟