89.بادبادک های رنگی

بچه بودم بادبادک های رنگی،
دلخوشی هر روز و هر شبم بود،
خبر نداشتم از دل ادما..
چه بی بهونه خنده رو لبم بود
کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم!

بچه بودم غصه وبالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگیام بچگیام تموم شد
خاطره های خوش رو دست من موند
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوانی اومد اونو با خودش برد

برد... برد... برد... برد...


بچه بودم غصه وبال حالم نبود
هیشکی حریف شور و حالم نبود
بچه که بودم اسمون ابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود

 

اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست: بودن ...یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه میکنی و نگاه...

 

 

خدا امروز صبح وقتی بیدار شدم منو دیدی؟صدامو شنیدی؟

 

خدا دارم کم کم کفر میگم ،تو به بزرگواریت ببخش،من خیلی کوچکتر از اونم که کفر نگم !!! خدا دیشب رفتم وبلاگ ایلیا رو دیدم ،باورم نمیشد اون همه شورو انرژی  و امید تو وجود من بود !!! باورم نمیشد اون همه توان داشتم !!!  باورم نمیشه من سنگ صبور همه بودم،خدا دیگه تحمل ندارم کسی از دردش برام بگه،تا یکی میخواد  برام از مشکلاتش بگه تو دلم فریاد  میزنم به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم میخواد  دستم رو بزارم رو گوشم

 

خدا دیگه تحمل حرفای بیهوده رو ندارم،حرفی که به زور پیداشون میکنم که خندم رو توشون شکل بدم و از حال خودم فرار کنم که کسی نبینه ، خدا این لحظه های بیهوده گذاروندنم رو نمیخوام،خدا تو این روزها و این لحظه ها هیچی برام ارزش ندارن،هیچی برام رنگ نداره،

 

،خدا ببخش اما دیگه کم آوردم،خدا باورم نمیشه تو باشی اما دنیا اینجور باشه،خدا اگه هستی و دنیات اینه من نمیخوامش،خدا اگه نماز هام، و دعاهم اینه نمیخوامشون  ،خدا دیگه دستم بت نمیرسه خیلی رفتی بالا ،میدونم این خودم هستم که خیلی رفتم پایین ،اما منو ببخش دیگه هیچ میخی نمونده که بکوبونم تو کوه که ازش برم بالا،فکر نمیکردم این کوه اینقدر بلند باشه،با خودم میخ به اندازه کافی نیاوردم !!!!

 

خدا جمعه در راهه،خدا من چجور جمعه رو بگذرونم؟خدا فک میکنی میتونم ؟

/ 0 نظر / 4 بازدید