111. عید ,من ,خدا

الان مامانم تماس گرفت ، رفته بود اهواز برای مراسم تدفین شوهر خاله ام که خدا رحمتش کنه ، بعدشم رفتن خونه ی مادر بزرگم،مادر پدرم، الان همه اونجان، هر دو خواهرم با خانوادشون به اضافه ی عموهام، خیلی سال بود اینجوری خونه ی مادربزرگم جم نشده بودیم ، جدا دیگه فقط جای من خالی ، چقدر بوی عید رو حس میکنم اما با هزاران فرسنگ ، تمام روز های خوش دوره هم بودن برام زنده ی زندست اما پشت ی قاب نقاشی !!!! اگرچه خیلی دلم میخواست اونجا بودم اما همینکه میدونم الان همهی خانوادم شادان و دور هم دیگه خیلی خوشالم ، حال و هوای عجیبی داره عید امسال برام، دیگه حس میکنم شیوا ی سابق نیستم !!! ی احساس کاملا متفاوت !!!
با اینکه دوست دارم پیش خانوادم باشم اما تنها بودن رو ترجیح میدم، نمیدونم چرا امسال لحظه ی تحویل سال خیلی به خلوت با خدا نیاز دارم !!! خلوتی که توش هیچ وابستگی به هیچ چیز و هیچ کس نباشه ،خیلی حرف با خدا دارم که باید تنها باشم که بزنم، امسال خیلی بار دلم سنگین بود ، باید ساعتها با خدا حرف بزنم تا بتونم زمینشون بزارم، که بتونم بدون اونها سال جدیدم رو شروع کنم . امسال نه سفره ی هفت سین دارم نه سبزه و نه حتا آیینه !! من هستم و یک جانماز و ی قرآن و خدا !!
/ 0 نظر / 22 بازدید