84. دلتنگی وبغض

شب آخر که میخواستم از مامانم خدا حافظی کنم حال عجیبی داشتم، ی بغض خیلی سنگین که نه میتونه بشکنه نه میتونه فرو داده بشه، سحر آخر بود که با مامانم سحری میخوردم، وقتی رفتم بخوابم دنیا برام تیره و تار شد، حال کسی رو داشتم که انگار قرار اعدامش کنن و لحظه های آخر عمرشه ، حال ی آدم که از صمیم قلبش ،با تمام وجودش پشیمونه اما دیگه هیچ راه برگشتی نداره .حس میکردم اون دوماه که اونجا بودم خوب با مامانم نبودم،بابام رو خیلی ندیدم،بود روزایی که خیلی کارم به هم گره میخورد و من پکر میشدم و مامانم رو ناراحت میکردم،تا سر حد مرگ حس پشیمونی برای تمام اون لحظه های از دست رفتم رو داشتم که چرا تک تکه لحظه ها به مامانم لبخند نزدم و براش آشپزی نکردم و،کمر و پاش رو نامالیدم ،بش نگفتم که چقدر دوست دارم ،وای چقدر از اینکه بزرگ شدم بیزارم،آدم بزرگ که میشه ی غروری یا شایدم ی حس خجالتی مانع میشه که مامانش رو بغل کنه ،ببوسه ،پیشش بخوابه ،بش رو در رو بگه چقدر دوسش داره،وای چه حال وهشتناکی ،دلم میخواست بچه بودم و الان مامانم پیشم بود و عینه بچه ها سرم رو میذاشتم رو پاهاش و زار زار تو بغلش گریه میکردم،ای کاش میشد تو همین سن هم به مادرامون بگیم که هنوز چقدر بچه هستیم و ضعیف و نیاز داریم مثل بچگی شبها پیشش بخوابیم.
اون روز سحر به خدا از ته دلم میگفتم خدا پشیمونم،اولین باری بود که تا به این حد پشیمون بودم،شاید اولین بار بود که خدا توبم رو قبول کرد،چون هرگز تا این اندازه بخاطره لحظه های از دست رفتم احساس ندامت نمیکردم و غصه نمیخوردم،از خدا خواستم بم توان و امکانش رو بده که همه ی خوبیها و زحمتهای مادر و پدرم رو جبران کنم و تمام لحظه ها که ی فرزند خوب براشون نبودم رو بتونم جبران کنم،دل مادر پدرا که خیلی بزرگ و به دل نمیگیرن ،اما از خدا خواستم و میخوام که بم فرصتهائی بده که بتونم انقدر دلشون رو شاد کنم که خودم این عذاب وجدانی که گرفتم رو از دست بدم.
لحظه ی خدا حافظی مثل بچه ها تو بغل بابام باش گریه کردم،اونم گریه کرد،اونم مثله من بغض کرد ،صداش لرزید،اونم حال من رو داشت ،شاید تنها حسن لحظه های خدا حافظی و وداع اینه که دیگه اون حس خجالت و غرور مانع نمیشه که تو بغل عزیزت گریه کنی !!

/ 5 نظر / 6 بازدید
ابزار رايگان

سلام با قرار دادن ابزار مناسب و کاربردي در سايت يا وبلاگ خود بازديدتان را چند برابر کنيد براي مشاهده ابزار به لينک زير برويد : http://www.parmisfun.com/abzar.php با تشکر

مانلي

سلام شيوا جان چقدر احساست رو خوب نوشتي، حق داري براي پدر و ماردت دلتنگ باشي اما وقتي خودت مادر ميشي اين حس رو چند برابر درك مي كني اين رو نوشتم تا بدوني تحمل دوري براي تو راحت تره. تو جزئي از وجود پدر و مادرت هستي به قول قديمي ها يه گوشه از جيگرشون ولي پدر و مادرت توي دل تو هستند حتي اگه تمام دلت جاي اونها باشه حالا ميبيني كه جدائي براي اونها سخت تره اما اميد به آينده روشنت تحمل دوري رو براشون آسون ميكنه اميدوارم سالهاي سال در پناه خدا در كمال صحت و سلامت براي همديگه شاد و سرزنده بمونين

صدای نبض ترانه ها

همیشه چیزی هست برای بغض کردن همیشه چیزی هست برای گریستن و همیشه چیزی هست برای غصه خوردن اما.... همیشه چزهایی هست برای شاد بودن شاد باش لبخند منتظر دعوت توست[ماچ]

صدای نبض ترانه ها

سلام دوست عزیز بایه تــــــــــــــــرانه آپـــــــــــــــــــم خوشحال میشم بهم سر بزنی می بینمت [لبخند]

صدای نبض ترانه ها

سلام دوست عزیز ایام به کام........ با یکی از ترانه هام به روزم خوشحال میشم خورشید نگاهت یه واژه هام بتابه شاد باشی منتظر حضور روشنت می مونم[لبخند]