7.تهران ,سفارت سوئد,پروسه ی ویزا

به نام همیشه یاورم
من برگشتم با کلی خبرای خوب.
اول از راه بگم که نمیدونم بخندم،گریه کنم،غصه بخورم یا فکر کنم؟
از اونجا که همیشه خنده رو انتخاب میکنم الان هم همین کارو میکنم،شاید هم باید بیشتر بش فکر کنم تا ببینم چی واقعا درست .
رفتن از دلیجان تا دم در خونه خاله و برگشتن هم از قم تا خونه خودمون رو خودم روندم،دیدم اگه بابا برونه تا شب در راه خواهیم موند،آخه ۲ سالی هست که بابام بسیار در رانندگی و کلا در همه ی کاراش بیشتر از پیش دقیق و حساس شده .باورتون نمیشه اکثرا مسیر رو با اینکه این همه جادش عالی با سرعته ۹۰ میرفت !!!!
حالا جای خنده دارش کجاست؟اول اینکه با وجود مجاز بودن سرعت ۱۲۰ بابا بم تذکر داد, همون اول ,که نهایتا ۱۱۵ برم ،و با حال تر اینکه تا سرعتم یکم از ۱۱۰ بالاتر میرفت صدای بابا تو ماشین طنین انداز میشد که سرعتت رو بیار پایین !!!!یادمه قدیما که پراید داشتیم ۱۲۰ بیشتر میرفتیم اتوماتیک بوق خطر میزد،بدبختی نیست که حالا حتی ۱۲۰ نشده صدای تذکر بابا در میومد !!
ولی کلی پایه خنده بود ،فکرشو بکنید مامانم هم واقعا کلافه شده بود و راه برگشت از تو آیینه بم اشاره میکرد که کمی تندتر برم و منم با خنده و ایما اشاره که مامان ۱۱۰ بیشتر نمیشه مامورپولیسمون اینجا نمیذاره بالا تر برم
حالا نوکتش اینه که بابا خودش تا چند سال پیش جاهائی که میشد ۱۵۰ هم میرفتا اما الان ...
۷ سال پیش که بابا بم ماشین رو تو جاده میداد دستم همه صداشون در میومد که ما حوصله نداریم شیوا یواش بره ،با کلی مکافات من یک قسمت از مسیر رو میروندم اما الان مامان تا بابا پیاده میشد بم میگفت خودت برون که اگه بابت بشینه حالا حالا ها نمیرسیم.

حالا بریم سراغ جریان سفارت و تهران ،نه نه قبلش یک اتفاق بسیار دوست داشتنی رو بگم ،دیشب با بابک گلم نشسته بودیم پشت کامپیوتر و آهنگ سلکشن گوش میدادیم،سرback street boys که شد ( آخه گروه مورد علاقه بابک هستن )،به بابک گفتم بذار من آهنگ مورد علاقم رو بذارم که بابک گفت صبر کن خودم میدونم کدومه و در کمال تعجب دقیقا آهنگی رو که دوست show me the meaning of being lonelyداشتم برام گذشت .
چقد خوشحال میشم که عزیزانم یادشون میمونه چی دوست دارم ،میتونم بگم خیلی سال پیش من این آهنگو گوش میدادم و شاید تصادفی یک بار من گفته بودم از این آهنگ خوشم میاد.
عزیزم،بابک جان امیدوارم تو کنکور همین امسال هر رشته که دوست داری قبول شی و در کنارش امیدوارم که با این استعداد عالی که تو فوتبال داری یک روز به جایی که دوست داری در کنار درست برسی.
و اما سفارت و ویزا:
یکشنبه ۷:۳۰ بود رسیدیم تهران ،شبم ساعت ۱ با بابا رفتم سفارت و تو ماشین خوابیدم و بابای بیچاره رفت با نگهبان سفارت گپ زدو از منو سفارت مراقبت کرد
ساعته ۳:۳۰ بیدار شدم و تا ۴ کمی نگران که چرا هیچ کس پیداش نشد و مخصوصا کسی که لیست رو میده تا برای نوبت اسممون رو توش بنویسم !
با کلی داستان و ماجرا آخرش ۵ پستم رو سپردم به یک دختر خانوم و رفتم خونه یک ساعت و نیم خوابیدم و بعد ماشین رو برداشتم و تنها رفتم دوباره سفارت ،واقعا خسته بودم و سر درد شدیدی گرفته بودم و میتونم بگم این یک ساعت و نیم برام معجزه کرد .
وقتی برگشتم سفارت چشمم گرد شد !!!! جمع کثیری از دانشجوها اونجا بودن و اسم من هم که باید نفر اول نوشته میشد ۷ امین نفر نوشته شده بود!!
البته دست اون خانومی هم که بش سپردم درد نکنه لااقل آخر لیست نیفتادم،اما قسمت بسیار ناراحت کنندش این بود که انقدر لیست بچه های روز قبل طویل بود که نوبت تقریبا تا چهارشنبه پر بود !! منم در کمال ناراحتی موندم تا پژمان ( پسری که ظاهر هم دانشگاهی در اومدیم و در تماس بودیم و همدیگه رو در جریان مراحل کار قرار میدادیم و همچنان میدیم ) اومد،اول مدارکام رو باش چک کردم که کمو کسری نداشته باشه بعدم انقد قیافم مثل آدمای بسیار غم زده و خسته بود که خودش بم پیشنهاد داد برام تو ماشین کمی بخوابم و اگه خبری شد خبرم میکنه،منم از خدا خواسته همین کارو کردم،اما از اونجا که به نظرم هیچ راهی نداشت جز اینکه برم و چهارشنبه بیام بعد یک نیم ساعت بش زنگ زدم که من میرم خونه خالم ،ایشونم گفت برو خبری شد خبرت میکنم،با ناراحتی از اینکه کارم افتاده تا چهارشنبه رفتم خونه و مشغول صحبت بودیم که طرفای ۱۱:۳۰ پژمان زنگ زد که زود پاشو بیا چون بچه های که امروز اومده بودن کارشون زود تمام شدو فقط ۵ یا ۶ نفر دیگه بیشتر نمونده و فکر کنم بدون نوبت بتونی بری داخل.
منم با عجله خودمو رسوندم و بله چه چیزی بهتر از اینکه هیچ کس نمونده باشه جز من ؟در سفارت که باز شد منو به داخل راه دادن و وای چه شادی و چه استرس وصف ناپذیری !!!
۱۰ نفری اون تو بودن و اتاق های شماری 1و3 و ۴ که مربوط به دانشجو ها میشد.
دیدم همه میگفتن میخوای کارت راه بیفته برو اتاق شماره ۱ ،دره اتاق شماری ۳ که باز شد با اینکه نوبت من نبود بچه ها گفتن اگه دوست داری برو .منم که برام فرقی نمیکردو به نظرم در هر صورت کارم راه میفتاد رفتم داخل،وارد که شدم جوان خوش تیپ و موادبی سلام کردو به کارش ادامه داد،نشستم و ساکت به کارش نگاه کردم و گوش دادم،داشت اطلاعات پسر قبل از من رو وارد کامپیوتر میکرد و در کنارش برای یک آقای دیگه که ظاهرا قرار بود اونجا کار کنه مرحله کارو توضیح میداد،وای چه فرصت محشری !!!
میدونید چرا چون هرچی نکته که بچه های applyabroad و مخصوصا خودم موقع تهیه مادارکم بش بر میخوردیم رو برای اون آقا توضیح میداد و منم خوشحال که برگردم همه ی اطلاعات رو به بچه های سایت میدم که اونام مستفیض شن.
ساکت تا انتها همه رو گوش دادم،تازه کارش که تمام شد به من نگاهی کرد و گفت "شما قبلا اومده بودید؟" گفتم " نه چطور مگه؟" لبخندی زدو گفت" آخه چهرتون آشناست"،منم لبخند زدم و گفتم تا اونجا که خودم میدونم دفعه اول که پام به اینجا رسیده
این آقای خوش اخلاقم شروع کرد به وارد کردن اطلاعات من به کامپیوتر و بم نگفت که برم،منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم میتونم ازتون سؤال بپرسم ؟ایشونم که خوش اخلاقو خوش برخورد ...
ازش چندتا سؤال راجع به ویزا و کلا سوالاتی که به درد بچه های بعد من میخورد پرسیدمو ایشون هم با صبرو متانت همه رو جواب دادو از اونجا که با سوالاتش فهمید ساکن اصفهان هستم کلی هم بحث فلسفی با هم راجع به اصفهانیا کردیم
خیالم راحت شد و ساکت موندم تا کارش تمام بشه،و با تشکر خدا حافظی کردمو رفتم .بیرون که اومدم انگار تمام دنیا رو بم داده بودن،سبک و دل شاد رفتم خونه.
فرداشم که بلیت برای ۱۶ آگوست رزرو کردیم به مقصد سوئد و امروزم که برگشتیم اصفهان و من الان پشت کومپیوتر عزیزم هستم.
حالا من موندمو 2 ماه فرصت و کلاس هر روزم و زبان سوئدی که میخوام شروع کنم به یاد گرفتن و کمی مروردرسایی که میدونم برای فوق بشون نیاز دارم !!!
باید بسم الله رو بگم و دیگه کمی از خوابم بزنم.
هرجا که هستید برای من هر جا که هستم و خواهم بود دعا کنید.

/ 0 نظر / 6 بازدید