113.خسته


دیشب خیلی خسته بودم، صبح تا ظهر با دوچرخه مسافتهای طولانی رورفتم توری که بدنم واقعان خسته بود ، عصر تا شب هم باز با دوچرخه رفتم سر کار ، و وقتی اومدم انقدر خسته بودم که نمازم رو خوندم و مستقیم رفتم به رختخواب، تقریبا خواب بودم که مبیلم  زنگ خورد، حس اینکه دستم رو ببرم سمته میز و مبیلم  رو بردارم و جواب بدم رو نداشتم  ،تصمیم گرفتم جواب ندم ،همونطور که خواب و بیدار بودم صدای زنگ مبیلم برام خاطراتم رو تداعی کرد، درست همون ماه ها قبل از رفتنم به ایران ، تا حالا  دقت کردید چطور ی آهنگ کامل شما رو میبره به حال و هوای قبل؟
انگار کامل از این بعد زمان میاید بیرون و کامل میرید تو زمان گذشته !!!! خیلی حس عجیبیه !! خیلی زمانش کوتاه بود ، اما ی آن به خودم اومدم و با خودم گفتم ببین چقدر دنیا برات عجیب و متفاوت شده !!! اصلآ انگار الان تو ی دنیا ی دیگه هستم، انگار خیلی پیر شدم ، یادم نمیاد آخرین باری که از ته دل حسابی خندیده باشم کی بوده !!! نه اینکه نخندیدم، خندیدم،اما نه به واقع و نه از ته دل ، اصلآ انگار این شیوا خودش نیست ، پر از انرژی بودم، سرشار از شادی و خنده !!!! چقدر سر کلاس هام وجو ووجه میکردم، شاگردام از شدت  انرژی من به وجد میومدن ، قبل از کلاس, دو میرفتم ،  تا داخله خود کلاس میدویدم، بدونه توقف، نفس نفس زنان میرفتم ضبط و لیست شاگرد هام رو برمیداشتم و میرفتم تو کلاس، هد فون که تو گوشم بود رو تو کلاس در میاوردم ، تازه ی  تازه ،پر از نفس و انرژی !!! اما الان درست مثل دونده های  ته خط هستم، اونا که فقط برای اینکه حتا شده آخرین نفر هم که باشن اما سعی میکنن به آخره خط برسن  !!!  ته دلم همه چیز تاریک جز ی چیز ، عشق به خدا و خلوت کردن باش و قرآن که تو تنهاییم میخونم و عشق به خانوادم ، حس میکنم اگر گاها شادم به خاطره خانوادم تلاش میکنم ، تلاش میکنم که شاد با شم که اونا غصه ی  من رو نخورن !!! انگار برام هیچی تو دنیا دیگه رنگ و tame  خاصی نداره، دیگه چیزی از دنیا رو برای خودم نمیخوام ، انقدر تو بهت موندم که دیگه برام راه رفتن هم سخت شده !!!! بارها به خدا میگم اگه دنیا و آدم هاش اینه من دیگه این دنیا رو نمیخوام !!!
خیلی خستم، خیلی خسته از ناباوری هائی که دیدم ، خسته از این دنیا و رنگش ، صبح حتا برای خرید که رفتم دیدم دیگه هیچ ذوقی حتا برای خرید ندارم !!!  پارسال زمستون سختی داشتم ، اما با همه ی سختی ها و تنهای هام وقتی میرفتم خرید خیلی شاد میشدم اما دیگه حتا همین خرید هم برام دلچسب نیست !!!
۱۰ روز دیگه تولدمه و من ۲۷ سالم تمامیشه و میرم تو ۲۸ سالگی !!! این چند ماه آخر انقدر چیزهای باور نکردنی دیدم که حس میکنم خیلی پیر و دل مرده شدم، از بسکه خواستم فریاد بزنم و بگم به خدا که این ظلمه ، به خدا که این کار کار ی مسلمون نیست به خدا که یکی اون بالا هست که  میبینه !! ختسم ، خستم ، خیلی خستم، ای کاش خط پایان این بازی برسه و من برم ی گوشه برای خودم با آرامش دراز بکشم و آسمون رو نگاه کنم، اونجا که فقط خدا رو میشه دید .
/ 3 نظر / 25 بازدید
ایمان آرزه

سلام . از وبلاگِ زیباتون کوتاه دیدن کردم. با سلیقه اید ، خسته نباشید . حتما بهتر از این هم میشه . اگر وقت داشتید خوشحال می شم به دست نوشته های بنده سری بزنید و نظر زیباتون رو ثبت کنید. ضمنا! یادتون نره! تو نظرسنجی هم حتما شرکت کنید. سپاس

shima

az bas sakht migiri khaharam va bavar nadari hamishe gol va khar bahaman,zeshti va zibayi,khubi va badi hame bahaman to sai kon khuba ro ba ham bebini.inghad sakht nagir:(((((((((((((( dari be khodet va roohet bad mikoni to masool karaye baghie nisti,zeshtiha ro nabin تو دوست داشتني هستي اگر ... دردهايت تو را از ديدن دردهاي ديگران کور نکرده باشد. تو زنده هستي اگر ... اميدهاي فردا برايت بيشتر از مشکلات ديروز اهميت داشته باشد. تو با شرافتي اگر ... آبروي ديگران را مانند آبروي خودت محترم بداني. تو آزادي اگر ... خودت را کنترل کني، نه ديگران را! تو بخشنده‌اي اگر ... بتواني به همان زيبايي که مي‌گيري، به ديگران ببخشي. تو مهرباني اگر ... وقتي ديگران مرتکب اشتباهي مي‌شوند که تو هم در خود سراغ داري، آنها را ببخشي. تو شادي اگر ... گلي را ببيني و به خاطر زيبايي آن خدا را شکر کني. تو زيبايي اگر ... احتياج به آيينه نداشته باشي تا اين را به تو بگويد. تو ثروتمندي اگر ... هيچ گاه بيش از آنچه داري نياز نداشته باشي

saeid

سلام. از شما بعیده با این همه باور و عشق قلبی، باز هم صحبت از خستگی بکنیدو .... به نظر من انسان زمانی خسته و دل زده از دنیا میشه که از درون خالی باشه ولی شما عشق والیی درونتون دارید که ... نمیدونم چرا هر از گاهی به وبلاگتون میام ، احساس میکنم احساس منو به تحریر در آوردید. از خدا میخوام که: آرامش و شادی واقعی بر تنگنای وجودتون خیمه بزنه. خوش باشید.